به پیش اهل جهان محترم بود آنکس // که داشت از دل و جان احترام آزادی



جمعه، دی ۱۹، ۱۴۰۴

جهان در نقطهٔ عطف قانون زورمندان به جای حقوق بین‌الملل

 به نقل از هفته‌نامه اشپیگل، 

نیکلا آبه، آن-دوریت بوی، کریستف گیسن، اشتفان لودکه 

دولت ترامپ اجازه می‌دهد رئیس‌جمهور ونزوئلا بازداشت شود، گرینلند را تهدید می‌کند و «مناطق نفوذ» را به‌عنوان نظم جدید اعلام می‌دارد. در جای حقوق بین‌الملل، قانون زورمندان می‌نشیند.

پرچم آمریکا در اصل پروژه‌ای پایان‌یافته است: پنجاه ستاره برای پنجاه ایالت فدرال، چیده‌شده به‌صورت متقارن، هر ستاره هم‌اندازه و هم‌ارزش. طرحی که دهه‌هاست نوید ثبات می‌دهد: نه چیزی به آن افزوده می‌شود و نه چیزی از آن کاسته.

اما دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، از آغاز دور دوم ریاست‌جمهوری‌اش با این مفهوم چنان رفتار می‌کند که گویی شوخی است. او بارها گفته است کانادا عملاً می‌تواند ایالت پنجاه‌ویکم شود. این را با آن لبخند دشوارِ تفسیرش بر زبان می‌آورد؛ لبخندی که روشن نمی‌کند آیا سخنش طنز است یا جدی.

از آخر هفتهٔ گذشته، این شوخی در آستانهٔ تبدیل شدن به واقعیت قرار گرفته است. واحدهای آمریکایی به پایتخت ونزوئلا، کاراکاس، حمله کرده‌اند. رئیس‌جمهور این کشور، نیکلاس مادورو، دستگیر و به نیویورک منتقل شده است. اندکی بعد، ترامپ در برابر خبرنگارانی که در محوطهٔ اقامتگاه تفریحی‌اش مارالاگو در فلوریدا گرد آمده بودند، اعلام کرد که ایالات متحده «به‌طور موقت» ادارهٔ ونزوئلا را بر عهده خواهد گرفت. او وعده داد که این کشور را ثروتمند خواهد کرد.

آیا در نهایت این ونزوئلا خواهد بود—و نه کانادا—که به‌طور موقت ایالت پنجاه‌ویکم شود؟

درباریان ترامپ کمی بعد عقب‌نشینی کردند. گفته شد رئیس‌جمهور بد فهمیده شده و منظور فقط تعیین سیاست‌های ونزوئلا بوده است. با این همه، آنچه در ظاهر به‌سان یک اقدام منطقه‌ای می‌نماید، در واقع شکافی عمیق در سیاست جهانی است. ترامپِ به‌ظاهر انزواطلب اکنون به تغییر رژیم دست زده است؛ نه پنهانی، نه از طریق نیروهای نیابتی، بلکه آشکارا و با توسل به نیروی نظامی.

ترامپ به یک الگوی کهنهٔ نظم آمریکایی استناد می‌کند: دکترین مونرو—این تصور که قدرت‌های خارجی در قارهٔ آمریکا جایی ندارند. ترامپ نسخهٔ خود را «دکترین دونرو» می‌نامد؛ بازتفسیر تازه‌ای که ماهیتی تهاجمی دارد.

پس از ترامپ، مارکو روبیو، وزیر خارجه، در برابر خبرنگاران ظاهر شد. پشت سرش پرچم آمریکا بود: پنجاه ستاره، هنوز بی‌تغییر. روبیو از ثبات سخن گفت، از مسئولیت، و از مداخله‌ای که به‌زعم او ضروری بوده است. صدایش آرام بود، تقریباً بی‌تفاوت.

روبیو یک تکنوکرات اتفاقیِ مسئول آمریکای لاتین نیست. او فرزند مهاجران کوبایی است؛ با روایت یک دیکتاتوری بزرگ شده که از نظر او هرگز نباید دوام می‌آورد. کوبا برای او نماد جنگ سرد نیست، بلکه حسابی تسویه‌نشده است. وقتی از او پرسیدند شبِ کاراکاس برای کوبا چه معنایی دارد، لحظه‌ای لبخند زد و سپس گفت: «اگر من بخشی از دولت هاوانا بودم، نگران می‌شدم.»

این جمله در پایتخت کوبا متوقف نمی‌ماند؛ از اقیانوس‌ها عبور می‌کند و به جاهایی می‌رسد که با دقت بسیار ثبت می‌کنند چه زمانی کلمات آمریکایی به کنش‌های آمریکایی بدل می‌شوند. مثلاً در اروپا. و با حساسیتی ویژه در گرینلند. برای ترامپ، این جزیرهٔ نیمه‌خودمختار که به دانمارکِ عضو ناتو تعلق دارد، سرزمینی یخی و دورافتاده نیست؛ بخشی از نیمکرهٔ غربی است، همان قلمرویی که او اکنون بر آن ادعا دارد.

آنچه دیروز هنوز به گزافه‌گویی می‌مانست، یک‌شبه به جدیتی تلخ بدل شده است. کارولین لیویت، سخنگوی دولت آمریکا، روز سه‌شنبه تهدید به اقدام نظامی در گرینلند کرد. اروپایی‌ها ناگهان باید از خود بپرسند اساساً تا چه اندازه توانِ مقاومت دارند.

آنچه در اروپا به‌سان شوک فرود می‌آید، در جاهای دیگر با خونسردی محاسبه می‌شود. در پکن، حمله به ونزوئلا به‌روشنی به‌عنوان یک آزمون آزمایشی دیده می‌شود: ایالات متحده مداخلهٔ نظامی می‌کند، رئیس یک دولت را برکنار می‌سازد—و هیچ‌کس جلو آن را نمی‌گیرد؛ واشنگتن در سطح بین‌المللی منزوی نمی‌شود؛ موج‌های اعتراضی محدود می‌مانند. برای جمهوری خلق چین، این دریافت قابل‌توجهی است. ونزوئلای چین نام دیگری دارد: تایوان.

در مسکو نیز با دقت نگاه می‌کنند، اما از زاویه‌ای دیگر. روسیه در اوکراین کوشید کاری مشابه انجام دهد—تغییر رژیم با شتاب—و در آن ناکام ماند. جنگی که قرار بود سه‌روزه باشد، اکنون در آستانهٔ ورود به سال پنجم است. با این حال، عملیات فرماندهی‌شدهٔ آمریکا در کاراکاس چونان تأییدی جلوه می‌کند بر آنچه ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، مدت‌هاست تبلیغ می‌کند: هر قدرت بزرگی حوزهٔ نفوذی از آنِ خود دارد.

در نگاه سطحی، در ونزوئلا یک سیاستمدار اقتدارگرا سرنگون شده و—می‌توان پنداشت—جز این اتفاق بزرگی نیفتاده است. اما در واقع، ونزوئلا جایی است که در آن می‌توان دید جهان تا چه اندازه به‌طور بنیادی دگرگون شده است: قدرتمندترین کشور زمین دیگر در کنار آن دموکراسی‌هایی نمی‌ایستد که به چند قاعدهٔ ساده پایبندند. به‌جای حقوق بین‌الملل، حقِ زورمندان می‌نشیند.

این دیدگاه به‌صراحت در سندی ۳۳ صفحه‌ای آمده است که کاخ سفید در پایان سال منتشر کرد: راهبرد امنیتی جدید. این سند جهانی را توصیف می‌کند که دیگر با قواعد به هم پیوسته نیست، بلکه با قدرت.

در این بخش، قارهٔ اروپا کمتر به‌عنوان یک شریک دیده می‌شود و بیشتر به‌مثابه جزئی از یک «فضای فرهنگی آمریکایی» که باید در برابر «نفوذ نادرست» محافظت شود. مسئول افول و فلج سیاسی، اتحادیهٔ اروپا، لیبرالیسمِ به‌زعم نویسندگان منحرف، و مهاجرت معرفی می‌شوند. تنها رشد نفوذ احزاب میهن‌گرا دلیلی برای امید تلقی می‌گردد.

«هدف ما باید این باشد که به اروپا کمک کنیم مسیر کنونی خود را اصلاح کند.»

پس اروپا هشدار را دریافت کرده بود. با این حال، وحشت با تأخیر آغاز شد. در ساعات نخست پس از کودتای کاراکاس، واکنش‌ها هنوز محتاطانه بود. فریدریش مرتس، صدراعظم آلمان، روز شنبه از وضعیتی پیچیده سخن گفت. کیر استارمر، نخست‌وزیر بریتانیا، خواستار زمانی برای تحلیلی عمیق شد. و بروکسل اعلام کرد که اوضاع را زیر نظر دارد. اما سپس فضا دگرگون شد.

دلیل این تغییر حال‌وهوا نه خبرهای ونزوئلا بود و نه تصاویر مادورویِ دست‌بسته؛ بلکه یک پست در شبکه‌های اجتماعی از کیتی میلر، همسر معاون رئیس دفتر ترامپ. در این تصویر، نقشه‌ای دیده می‌شد که گرینلند را نشان می‌داد، پوشیده از پرچم آمریکا. تصویرپردازی شلخته بود: ۲۰ ستاره، و ۱۸ نوار سرخ و سفید. اصل پرچمی که ترامپ و اطرافیانش چنین به آن استناد می‌کنند، ۵۰ ستاره دارد—اما فقط ۱۳ نوار. با این همه، پیام روشن بود. میلر تنها یک کلمه نوشته بود: «به‌زودی».

مته فِرِدریکسن، نخست‌وزیر دانمارک، شامگاه یکشنبه با خشم اعلام کرد که ایالات متحده هیچ حقی برای الحاق گرینلند ندارد. دیگر کشورهای اسکاندیناوی به‌سرعت با او هم‌صدا شدند و سپس کشورهای بالتیک. کمی زمان برد، اما سرانجام همهٔ دولت‌های بزرگ اروپایی یک پیام واحد را آن‌سوی اقیانوس اطلس فرستادند: تا اینجا و نه فراتر.

کنترل گلوگاه میان ایسلند و گرینلند بی‌تردید برای ناتو اهمیت حیاتی دارد. زیردریایی‌های روسی در صورت بحران باید از آن عبور کنند تا خطوط تدارکاتی را هدف بگیرند. بخش بزرگی از موشک‌های بالستیک در جنگ میان قدرت‌های بزرگ از فراز قطب شمال عبور خواهند کرد. افزون بر این، زیر یخ‌ها منابع طبیعی فراوانی نهفته است.

اما برای همهٔ اینها نیازی به جابه‌جایی مرزها نیست. ایالات متحده هم‌اکنون یک پایگاه نظامی در گرینلند دارد. در دوران جنگ سرد، هزاران سرباز آمریکایی در این جزیره مستقر بودند. واشنگتن می‌تواند به‌سادگی شمار نیروها را دوباره افزایش دهد؛ قراردادی موجود چنین حقی را برای آمریکایی‌ها تضمین می‌کند. دانمارکی‌ها هم مخالفتی ندارند. حتی در بهره‌برداری از منابع طبیعی نیز آمریکایی‌ها از پیش مشارکت دارند، هرچند تاکنون سود چندانی در بر نداشته است.

احتمالاً تمرکز وسواس‌گونهٔ ترامپ، در هر حال، هسته‌ای بسیار زمینی‌تر دارد. گرینلند، بزرگ‌ترین جزیرهٔ جهان، روی نقشه‌ها چون توده‌ای سفید و عظیم در سمت راستِ آمریکای شمالی سبزفام دیده می‌شود. از منظر یک دلال سابق املاک، گرینلند شبیه یک قطعهٔ فیلهٔ غول‌آساست—به‌اندازهٔ یک ستارهٔ دیگر بر پرچم آمریکا.

آن شبی که مته فِرِدریکسن زنگ خطر را به صدا درآورد، رئیس‌جمهور آمریکا در راه بازگشت از مارالاگو به واشنگتنِ سردِ زمستانی بود. در «ایرفورس وان»، آسوده و رها، به چارچوب دری تکیه داده بود. دربارهٔ گرینلند گفت می‌توان در دو ماه یا حتی در بیست روز به آن پرداخت—و لبخند زد. سپس ناگهان حرفی از دهانش پرید: «ما به گرینلند نیاز داریم.» این مسئله‌ای مربوط به امنیت ملی است. دانمارک از عهدهٔ آن برنمی‌آید. به‌تازگی، گفت—«واقعاً راست می‌گویم»—آنها یک سورتمهٔ سگ دیگر به جزیره منتقل کرده‌اند.

نباید اجازه داد تمسخرهای ترامپ گمراه‌کننده باشد. در پنتاگون، اخیراً فرماندهی شمال (Northern Command)—فرماندهی منطقه‌ای‌ای که عمدتاً مسئول دفاع از خاک آمریکاست—مسئولیت گرینلند را بر عهده گرفته است. ترامپ حتی یک فرستادهٔ ویژه برای گرینلند نیز منصوب کرده: جف لَندری، فرماندار ایالت لوئیزیانا. ظاهراً قرار است او از این پس در یک جزیرهٔ قطبی هم اوضاع را زیر نظر داشته باشد.

ترامپ ترجیح می‌دهد گرینلند را بخرد؛ دست‌کم وزیر خارجه، روبیو، اوایل هفته چنین برداشتی را در گفت‌وگو با نمایندگان کنگرهٔ آمریکا مطرح کرد. اما پس از ماجرای ونزوئلا، در بروکسل دیگر کسی این احتمال را منتفی نمی‌داند که او در صورت لزوم به ابزارهای دیگری نیز متوسل شود.

در صورت حملهٔ آمریکا، دانمارک از نظر تئوریک می‌تواند خواستار فعال شدن «مورد اتحاد» بر اساس مادهٔ ۵ پیمان ناتو شود. اما تصویب چنین درخواستی مستلزم اجماع است. واشنگتن می‌تواند به‌سادگی آن را وتو کند. در این صورت، این ائتلاف هرگونه اعتبار خود را از دست خواهد داد. برای اروپایی‌ها، این سناریویی هولناک است؛ برای دولت کنونی آمریکا، شاید نه.

دکترین مونرو، که ترامپ امروز با اتکا به آن ادعای خود بر ونزوئلا و گرینلند را توجیه می‌کند، نخستین‌بار در سال ۱۸۲۳ صورت‌بندی شد. در آن زمان، هدفش مهار استعمار اروپایی در آمریکای شمالی و جنوبی بود. این دکترین در سال ۱۹۰۴، در دوران ریاست‌جمهوری تئودور روزولت، بازتفسیر شد و از آن پس به توجیهی برای مداخلات مکرر ایالات متحده در آمریکای لاتین بدل گشت. در گذشته، آمریکایی‌ها معمولاً برای این مداخلات دلایل ایدئولوژیک می‌آوردند: مبارزه با کمونیسم، برقراری ثبات یا دفاع از دموکراسی. اما امروز، به‌گفتهٔ یورگن اوسترهامل، کارشناس تاریخ امپراتوری‌ها و استاد بازنشستهٔ دانشگاه کنستانس، دیگر فقط مسئلهٔ تحمیل اهدافی خودخواهانه در میان است.

فیلیپس پِیسون اوبراین، تاریخ‌دانی که در دانشگاه سنت‌اندروز اسکاتلند تدریس می‌کند، می‌گوید: «این بازگشت به وضعیت طبیعی است.» به نظر او، هیچ‌کس نظم جهانی مبتنی بر قواعد را که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفت، نجات نخواهد داد. «آمریکا این کار را نخواهد کرد. سازمان ملل هم قادر به آن نیست. هر کس باید خودش دوام بیاورد—یا نابود شود.»

کمتر جایی به اندازهٔ اروپا برای این نظم جدید چنین ناآماده است. اروپایی‌ها دهه‌ها در مسائل دفاعی به شریک قدرتمند خود در واشنگتن تکیه کرده، حقوق بین‌الملل را ورد زبان داشتند و در باقی موارد به تجارت پرداختند. وابستگی‌ای که اکنون تاوانش را می‌دهند.

اوبراین می‌گوید: «در دولت ترامپ، حالا فقط به اروپایی‌ها می‌خندند. از آن‌ها استفاده می‌شود، تحقیر می‌شوند و به سخره گرفته می‌شوند. با این حال، باز هم بازمی‌گردند—مثل یک رابطهٔ سمی. بالاخره باید واقعیت را بپذیرند».

در ماه‌های اخیر، به‌ویژه هستهٔ مرکزی قارهٔ اروپا به‌آرامی آغاز به رهایی از این وابستگی کرده است. امانوئل مکرون، رئیس‌جمهور فرانسه، و کیر استارمر، نخست‌وزیر بریتانیا، مفهوم «ائتلاف داوطلبان» را مطرح کردند؛ ائتلافی که در صورت لزوم حتی بدون آمریکا نیز از اوکراین حمایت کند. با ادای سوگند فریدریش مرتس، این دو به سه تبدیل شدند. تاکنون، تلاش‌های اروپایی‌ها عمدتاً معطوف به جبران کاهش کمک‌های تسلیحاتی آمریکا به اوکراین بوده است—و همین به‌تنهایی کاری بس دشوار است.

یک دیپلمات اروپایی می‌گوید: «اکنون پافشاری بر حقوق بین‌الملل بیش از هر چیز ناتوانی خودمان را عیان می‌کند—و آمریکایی‌ها را بیش از پیش خشمگین می‌سازد. گزینهٔ جایگزین این است که لحن را ملایم کنیم و آنجا نفوذ اعمال کنیم که واقعاً برایمان اهمیت دارد.»

منظور، پیش از همه، مذاکرات مربوط به یافتن راه‌حلی احتمالی برای جنگ اوکراین است. از نگاه اروپایی‌ها، گفت‌وگوها با استیو ویتکاف، نمایندهٔ ویژهٔ آمریکا، و جرد کوشنر، داماد ترامپ، بد پیش نرفته است. روز سه‌شنبه دیداری در پاریس برگزار شد. ایالات متحده پذیرفت در نظارت بر یک آتش‌بس احتمالی مشارکت کند و در مقابل، بریتانیا و فرانسه نیروهایی را در اوکراین مستقر کنند. امید می‌رود که ترامپ حتی در هفتهٔ آینده پیشنهاد نهایی را تأیید کند تا سپس به مسکو ارائه شود.

به همین دلیل، اروپایی‌ها نمی‌خواستند در آخرین لحظات به‌هیچ‌وجه رئیس‌جمهور آمریکا را علیه خود بشورانند. آن دیپلمات می‌گوید: «البته این یک بندبازی روی تخم‌مرغ است، اما ما آن را انجام می‌دهیم تا ایده‌های پوتین راهی به ذهن ترامپ پیدا نکنند.»

تنها چیزی که شاید به اروپایی‌ها امید می‌دهد، توازن کنونی قدرت در واشنگتن است. در حمله به ونزوئلا، وزیر خارجه، مارکو روبیو، نقشی کلیدی ایفا کرد. او کسی بود که همراه ترامپ در مارالاگو، در یک اتاق بحران که به‌سرعت برپا شده بود، همه‌چیز را زنده روی صفحه‌نمایش دنبال می‌کرد.

روبیو بیش از دیگران در چارچوب ائتلاف‌ها می‌اندیشد. او ایالات متحده را رهبر غربی می‌بیند که حکومت‌های خودکامه را نمی‌پذیرد، بلکه—در صورت امکان—آن‌ها را از قدرت کنار می‌زند؛ در ونزوئلا، و شاید به‌زودی در کوبا نیز.

در نقطهٔ مقابل، معاون رئیس‌جمهور، جی‌دی ونس، قرار دارد. در اروپا با دقت ثبت شد که او در عملیات نظامی با نام رمز «عزم مطلق» تقریباً حضوری نداشت. ونس عمیقاً متأثر از تجربه‌هایش در جنگ عراق است؛ بسیاری از همرزمان آن دورانش سفیدپوست و مرد بودند—هستهٔ اصلی رأی‌دهندگان ترامپ. بسیاری از آن‌ها از جنگ خسته‌اند و نسبت به نقش آمریکا به‌عنوان «پلیس جهان» تردید دارند.

ونس همچنین دشمنی عمیقی با اتحادیهٔ اروپا دارد. امنیت اروپا چندان برایش اهمیتی ندارد. او در بهار، همراه همسرش، سفری کوتاه به گرینلند داشت. در باند فرود پایگاه آمریکایی از او استقبال شد، یک سلفی سریع منتشر کرد، سخنرانی کوتاهی انجام داد—و دوباره پرواز کرد و رفت. پیام روشن بود: اینجا بحث اتحادها نیست، بحث ادعای مالکیت است.

از این رو، عملیات ونزوئلا همچنین نشانه‌ای مهم در سیاست داخلی آمریکاست. موفقیت یا شکست آن می‌تواند در تعیین این مسئله نقش داشته باشد که چه کسی حزب جمهوری‌خواه—و شاید حتی خود ایالات متحده—را پس از ترامپ شکل خواهد داد. اروپایی‌ها، دست‌کم این‌قدر روشن است، به روبیو امید بسته‌اند. در مسکو، وضعیت برعکس است. آنجا به وزیر خارجهٔ آمریکا با تردید می‌نگرند؛ نه فقط به‌خاطر ونزوئلا، بلکه بیش از همه به‌دلیل اوکراین.

در ماه دسامبر، روبیو یکی از معدود افراد نزدیک به ترامپ بود که ایستادگی کرد، زمانی که رئیس‌جمهور آمریکا تلاش داشت یک طرح ۲۸ ماده‌ای را به کی‌یف تحمیل کند—سندی که عملاً بسیاری از مطالبات اصلی روسیه را از پیش می‌پذیرفت. برای کرملین، این یک علامت هشداردهنده بود: همهٔ افراد در واشنگتن آماده نیستند بپذیرند که حوزهٔ نفوذ روسیه تا قلب اوکراین امتداد یابد.

تصاویر بالگردهای آمریکایی در آسمان شبِ کاراکاس، برای دستگاه حاکم در مسکو لابد حال‌وهوای «دژاوو» (Déjà-vu) داشته است. در ۲۴ فوریهٔ ۲۰۲۲، ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، کودتایی مشابه را دستور داده بود. آن زمان، بالگردهای تهاجمی روسیه از فراز رود دنیپرو به سوی شمال‌غرب کی‌یف نزدیک شدند.

هدف آن‌ها فرودگاه هوستومل بود. نیروهای چترباز در محوطه فرود آمدند و از توپ‌های سوار بر بالگرد و پرتابگرهای راکت شلیک شد. قرار بود این فرودگاه نقطهٔ آغاز یک «عملیات ویژه» سریع باشد—با هدف برکنار کردن رهبری اوکراین.

این طرح شکست خورد. سربازان اوکراینی نیروهای روس را عقب راندند و ولودیمیر زلنسکی، رئیس‌جمهور اوکراین، همچنان در قدرت است.

این‌که اکنون نیروهای ویژهٔ آمریکا موفق شده‌اند یک متحد روسیه را در کاراکاس دستگیر کرده و از کشور خارج کنند، برای مسکو تحقیرآمیز است. مواضع پدافند هوایی ارتش ونزوئلا مانع جدی‌ای برای واحدهای آمریکایی ایجاد نکرد. شاید پوتین به همین دلیل تاکنون واکنش علنی نشان نداده است.

با این حال، در سطح راهبردی، در مسکو احتمالاً می‌توان از این یورش برق‌آسا در آمریکای لاتین نکات مثبتی استخراج کرد. منطق «حوزه‌های نفوذ» ترامپ شباهت زیادی به همان خطابه‌هایی دارد که پوتین سال‌هاست تکرار می‌کند. آنچه برای آمریکایی‌ها «نیمکرهٔ غربی» است، برای روس‌ها امپراتوری پیشین شوروی به‌شمار می‌آید. اگر به گفته‌های فیونا هیل، مشاور پیشین امنیت ملی ترامپ، اعتماد کنیم، روس‌ها حتی به نوعی معاملهٔ پایاپای هم می‌اندیشیدند: آمریکا در اوکراین خویشتنداری کند و روسیه در مقابل، حاضر باشد رژیم ونزوئلا را رها کند. چنین توافقی هرگز شکل نگرفت. اما هیل معتقد است پوتین اکنون احساس جسارت بیشتری می‌کند. او به «نیویورک تایمز» گفت: «اگر ما حق داریم در حیاط خلوت خود تهاجمی عمل کنیم—پس چرا روس‌ها نداشته باشند؟»

در همین راستا، دیمیتری مدودف—رئیس‌جمهور موقت سابق و اکنون چیزی شبیه سگ زنجیری و تندگوی پوتین—با لحنی تهاجمی ظاهر شد. مدودف کف به دهان آورد که «دلقک معتاد به مواد مخدر» در کی‌یف باید حواسش را جمع کند؛ آمریکایی‌ها می‌توانند «همان تاکتیک» را علیه او هم به‌کار ببرند. او حتی خیال‌پردازی کرد که بازداشت صدراعظم آلمان، فریدریش مرتس، می‌تواند «چرخشی شگفت‌انگیز» در این «سریال آبکیِ کارناوالی» باشد.

تنها چند ساعت پیش از آن‌که بمب‌های آمریکایی بر کاراکاس فرود آیند، نیکلاس مادورو هنوز میزبان یک میهمان خارجی بود—عملاً آخرین اقدام رسمی‌اش به‌عنوان رئیس‌جمهور. نام آن مرد «چیو شیائوچی» است؛ کسی که اندکی پیش از شکستن درهای کاخ ریاست‌جمهوری توسط نیروهای آمریکایی—و در حالی که دونالد ترامپ عملیات را از فلوریدا به‌صورت زنده دنبال می‌کرد—به دیدار مادورو رفته بود.

چیو یک دیپلمات ارشد بازنشستهٔ چینی است که در شماری از کشورهای آمریکای لاتین خدمت کرده است. این مرد ۶۹ ساله سفیر چین در بولیوی، برزیل و مکزیک بوده و امروز به رهبری پکن مشاوره می‌دهد و به‌عنوان فرستادهٔ ویژهٔ شی جین‌پینگ سفر می‌کند.

میکو هووتاری، رئیس مؤسسهٔ مطالعات چین «مرکاتور» (Merics) در برلین، می‌گوید: «مهم‌ترین پرسش در پکن بسیار ساده بود: آیا هیئتِ چیو در امان است؟» پس از آن، ظاهراً ارزیابی‌ای سرد و تقریباً روتین آغاز شد. هووتاری می‌گوید: «درک پایه‌ای چین این است که ایالات متحده به‌عنوان هژمون هر کاری که بخواهد انجام می‌دهد. برای پکن، این همان شیر مادرِ سیاسی است.»

همانند روس‌ها و اروپایی‌ها، کادرهای چینی نیز با دقت توازن قدرت در واشنگتن را زیر نظر دارند. روبیو در پکن یک تندرو محسوب می‌شود؛ او در دوران سناتوری بخشی از شبکه‌ای بین‌المللی از نمایندگان منتقد چین بود. در مقابل، ونس مطلوب‌تر به نظر می‌رسد: تایوان برای او ظاهراً صرفاً مسئله‌ای میان هزینه و فایده است.

پکن از ربایش مادورو پیش از هر چیز درس‌های عملیاتی خواهد گرفت: یورش‌های سریع چگونه انجام می‌شوند؟ ضربات دقیق و عملیات‌های شبانه چگونه طراحی می‌گردند؟ برای تحمیل یک تغییر قدرت در عرض ساعت‌ها—و نه هفته‌ها—به چه توانمندی‌هایی نیاز است؟

به این‌ها باید سود تبلیغاتی را نیز افزود: این‌بار خودِ ایالات متحده حقوق بین‌الملل را نقض می‌کند. این دقیقاً با تصویر چین از آمریکا همخوان است. یک کاریکاتور که خبرگزاری رسمی «شین‌هوا» منتشر کرده، این خوانش را به‌روشنی نشان می‌دهد: مجسمهٔ آزادی به هیأتی تهدیدآمیز دگرگون شده، با دستبند تهدید می‌کند و تابلویی با عنوان «امپریالیسم» در بغل دارد. نماد آزادی به کیفرخواستی بدل می‌شود.

پیتر نویمان، استاد مطالعات امنیتی در کینگز کالج لندن، در این وضعیت فرصتی راهبردی برای پکن می‌بیند. او می‌گوید چین می‌تواند خود را به‌عنوان لنگر ثبات معرفی کند؛ روایتی که در بسیاری از کشورها خریدار دارد، به‌ویژه در جاهایی که نمی‌خواهند میان قدرت‌های بزرگ له شوند.

در حالی که پکن آمریکا را به‌مثابه قدرتی هژمونیک و بی‌ثبات‌کننده ترسیم می‌کند، واشنگتن خود بلافاصله شاهد مناسب را فراهم می‌آورد. دیگر خبری از وعدهٔ آزادی یا «رویای آمریکایی» نیست. در عوض، کاخ سفید عکسی سیاه‌وسفید در اینترنت منتشر می‌کند: دونالد ترامپی عبوس دیده می‌شود و زیر آن فقط چهار حرف آمده است: FAFO—مخففِ Fuck around and find out. ترجمهٔ آزادش این است: هر که دردسر درست کند، طعمش را هم خواهد چشید.

نویسندگان: نیکلا آبه، آن-دوریت بوی، کریستف گیسن، اشتفان لودکه

Nicola Abé, Ann-Dorit Boy,
Christoph Giesen, Steffen Lüdke
به نقل از هفته‌نامه اشپیگل، شماره سوم، 2026

برگرفته از عصرنو