به پیش اهل جهان محترم بود آنکس // که داشت از دل و جان احترام آزادی



چهارشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۲

آیا باید به این دور باطل کشتار و کشتار و بازهم کشتار دوام بخشید؟

خسرو شاکری زند 
استاد بازنشسته ی تاریخ در پاریس 

بازهم در نفی حکم اعدام[1]
کمتر از یک ماه پیش عده ای ادیبان و دانشگاهیان ایران طی فراخوانی که برای امضاء در اینترنت نشردادند، خواستار لغو حکم اعدام شدند. اگرچه این اقدام مثبت بس با تأخیر انجام می گیرد و می بایستی در همان فردای واژگونی نظام سلطنتی صورت می گرفت، با این همه باید ازین گام مثبت استقبال کرد. آنچه در زیر می خوانید مقاله ایست که در سال های بلافاصله پس از انقلاب منتشر شد و وجوب تحقق این خواست را مطرح ساخت. خ.ش.ز.



گفتن ندارد که تاریخ ایران پراست از تجاوز حاکمان و زورمندان به حقوق مردم، زیردستان، و نیز حتی همکاران ریز و درشت و نزدیکان آنان. پاسخ زورمندان به مخالفان و اعمال شان برای «حل» مخالفت مخالفان جز از طریق توسل به سخت ترین و بی رحمانه ترین اشکال زور و نابودی نبوده است.  این را می دانیم و نیز آگاهیم که رژیم پهلوی در این سده[ی بیستم] جز از این شیوه «بهره» نگرفت. آنقدر زور گفت، دهان بست، مغز شست، و سینه را گلوله­ ی مذاب مشبک کرد که جایی برای تنفس، تفکر، و تکلم نماند، مگر برای سیاهترین و پس مانده عناصر جامعه، یعنی گروهی که خمینی در سر آن قراردارد. از خمینی نیز، بی گمان، جز این که کرده نمی توان انتظار داشت. او نماینده­ ی سیاهترین و پس مانده ترین عنصر تاریخی جامعه­ ی ایران است. پس، خونریزی ها و سیل خون همچنان بیداد می کند.
آنچه ظاهراً شگفتی می آفریند این است که مخالفان خمینی نیز امید به خونریزی و بیدادی از همان نوع تمی نمایانند. سخن از انتقام فضای آلوده­ ی ایران را آلوده تر می کند. ایدئولوژی غالب گروه های مخالف، چه شمشیر در کف، چه در نیام، ایدئولوژی خون و خونریزی است.
بدا به حال ما! سیل خون بندی ندارد! بندی هم نخواهد داشت؟ آیا باید به این دور باطل کشتار و کشتار و بازهم کشتار دوام بخشید؟ آیا می توان سرانجام یکبار شمشیر را برای همیشه به نیام نشاند و بند بر سر خون و خونریزی ها بست و جامعه را به راه خِرَد و خردمندی راهنما شد؟ آیا ایرانیان، آفرینندگان این فرهنگ درخشان می توانند سرانجام این لکه­ ی ننگ «انتقام جویی و خونریزی» را از خود برای همیشه دورکنند؟ آیا می توانند، با تکیه به دستآوردهای انساندوستانه (هومانیستی) فرهنگ دیرین خود، این آینه­ی رویارویی انساندوستانه و پادزهر اجتماعیِ ستم، جور، و آدمکشی زورمندان، نشان دهند که می خواهند سرانجام با سنن این ستمکاران بگسلند و به شکوفایی و انکشاف پیشینه های انساندوستانه­ی خود همت بگمارند؟ و به یکباره همه با هم، یکجا، آوازسردهند و این سخن پندآمیز نیاکان انساندوست خود راشعار خویش سازند؟ خون را با خون نشوییم!
شیوه­ی اقناع را جانشین منش سرکوب سازند و بگویند: نیآید از شمشیز آنچه از تیغ زبان آید! و سرانجام درک کنند آنچه را که شاعر بزرگ ایران ناصرخسرو گفت:
گرنپسندی که خونت هی بریزند/ خودن دگر کس چرا کنی تو به گردن؟
یا آنچه او در همین راستا نوشت:
چو بر خود روا نشتری/ مکش تیغ بر گردن دیگری!
آیا می شود حاکمان آینده از این سخن که جمع­بست تاریخ ستمگرانی است که خود قربانی شقاوت دیگران شده اند بیاموزند؟ و دچار سرنوشت شوم قهرمانانی چون نادر نشوند، که پس از قتل مردم و کور کردن پسر، جز پشیمانی توشه ای در چنگ نداشت؟ یعنی ازین پند تاریخی ایران زمین بیاموزند که:
به تندی دست برده به تیغ/به دندان گزدپشت دست دریغ (سعدی)
و ازین قول فردوسی دستگرشان شود که مردی به کشتن نیست:
مگو مرد، صد کشتم اندر نبرد/یکی زنده کن تات خوانند مرد!
چراکه به قول همین جامعه­ی بلادیده­ی نیمروز:
به خون ای برادر مبالای دست/که بالای دست تو هم دست هست
زیرا تاریخ استبداد فراسوی هرگونه تردید به عیان نشان داده است:
خون ناحق مکن چویابی دست/کز مکافات آن نشاید رَست
و
تاتوانی به حبس دادن پند/مکش او را به تیغ و زهر و کمند
و به قول اسدی شاعر:
توان زنده را کشتن اندر گداز/نکرده است کس کشته را زنده باز
در ویس و رامین افزوده شده است:
بریده سر نروید بار دگر، ازیراهیچ دانا خون نجوید.
و سوسنی پای می فشارد و می پرسد:
می توان کشت زنده را لیکن/ کشته را زنده کی توان کرد؟
و حتی در مورد دشمنان که بدی های بیکران کرده اند در جور و ستم حد و مرزی نشناخته اند، اسدی در رویارویی با دور باطل استبداد آسیایی و برای شکستن و خروج از آن می سراید:
گر آری به کف دشمن پُر گزند/مکش در زمان، بازدارش به بند
زیرا تاریخ روشن کرده است که:
کار خون ریختن کار بازی نیست. (بیهقی)
زیرا باز تاریخ نشان داده است که چراغ هیچ ستمگری، هیچ خونریزی تا صبح نسوخته است. و فردوسی بزرگ شاعر حماسی ایران این درک تاریخی را در این این شعر زیبایش منعکس کرده است:
چو خونزیز گردد سرفراز/به تخت کئی برنماند دراز
وسپس به صاحبان موقت قدرت پند داده است که:
به نیکی گرای و میازار کَس/ره رستگاری همین است و بس.
و اما درباره­ی نیرنگ­زنانی که پس از سقوط از قدرت داد آزادی و مردم دوستی سرداده اند، ناصرحسرو گفته است:
تا توانستی ربودی چون عقاب/چون شدی عاجز، گرفتی کرَکسَی
فاسقی بود به وقت دسترس/ پارسا گشتی کنون در مفلسی.
و این تجربه­ی مردم بلادیده­ی ایران است که از زبان و قلم شعرای آن، حکیمان آن جاری شده است، ثبت شده، یا بیشتر در میان مردم سینه به سینه نقل می شود. این سخنان حکمت آمیز، این پندها پادزهر فرهنگی مردم در برابر زهر قدرت مستبدان بوده است.
ما ایرانیان امروز، نسل های حاضر، باید انتخاب کنیم وارث کدامین این سنت هاییم. زهرسازان یا پادزهرکاران. شاید افراط بی سابقه­ی خمینی در دوران معاصر آنچنان واکنشی را در میان مردم به سوگ نشسته­ی ایران بیافریند که که پدران و مادران، خانواده هایی که جگرگوشگان خود را در این نبرد نابرابر از دست داده اند، یکجا پا پیش گذارند و خواهان لغو حکم اعدام در ایران شوند و برای مجازات جنایتکاران رژیم اسلامی راه های دیگری بجویند، تا مگر این دورباطل استبداد آسیایی، که تا کنون از آن گریزی ممکن نبود، سرانجام ازهم دریده شود و ایران به خردراه راستی و نیکی گام گذارد، و سنت انساندوستی واژگون کند، آن سنت آدمکشی، قهر، ستم، و جور را.[2]
به امید آن روز.
از زبان مارکس
«این جه نوع جامعه­ی رقت انگیزی است که وسیله ای برای دفاع از خود جز جلاد نمی یابد و تازه به خود جرأت می دهد از طریق "رونامه­ی مهم جهان" [تایمز لندن] اعلام کند که اِعمال خشونت یک قانون طبیعی است.»
«آیا لازم نیست درباره­ی وسایل تغییر آن جامعه ای که تمامی این جنایات را به وجود می آورد عمیقاً اندیشید، تا این که آهنگ ستایش درباره­ی جلاد سردهیم، همان جلادی که با اعدام یک دسته جا را برای افراد بعدی باز می کند؟»
(17 فوریه 1853)
اندر پیشینه­ی مبارزه با حکم اعدام[3]
روزالوکزامبورگ، رهبر انقلابی آلمان و نظریه پرداز درخشان مارکسیست، پس از سه سال که در زندان سلطنتی آلمان جنگ طلب گذرانده بود، سرانجام در پی قیام ملوانان شهر کیل، آغاز اعتصاب عمومی در آن کشور، و انتقال قدرت حکومتی از شاهزاده ماکس فون بادن به فردریش ابرت، رهبر حزب سوسیال دمکراسی، آزاد شد. او پس از آزادی بی درنگ دست به خامه برد و نوشته ای کوتاه، اما مؤثر، برضد مجازات اعدام بیرون داد. روزالوکزامبورگ با احساس همدردی ژرفی نسبت به هم بندهای خود طی سه سال و نیم توانسته بود تندخویی، قساوت، و بی رحمی نظام بورژوآ سلطنتی را درک کند، این احساس را با شناخت علمی خویش از ریشه های جنایت در همان نظام بیآمیزد، و این نتیجه را بگیرد که سوسیالیست ها، بمثابه پرچمداران آگاه جامعه ای عاری از ظلم و استثمار، جامعه ای «عمیقاً انساندوست،» این وظیفه را دارند که بجدیت و بفوریت برای لغو حکم اهدام اقدام کنند. و هیچ عذری را در تعویق اجرای این امر تاریخی موجه نشمارند.
بسیاری از ایرانیان، از نهضت چپ (با تنوع اش) سال های سال در زندان های نظام سلطنتی ایران به سر بردند، بسیار از آنان قربانی سیاست و قساوت آسیایی آن نظام شدند، به مجازات اعدام رسیدند، بسیاری از ایرانیان، چه از چپ و چه از راست، بویژه بسیاری از مسؤولان همان نظام بی رحم پیشین، پس از استقرار خلافت اسلامی خمینی، نخستین قربانی های تداوم وحشیانه تر مجازات اعدام شدند. براستی که بازماندگان این سیل خون، که از اعماق نظام سلطنتی-مذهبی ایران سرچشمه می گیرد، در هر سمت و سو که باشند، ازین فاجعه­ی عظیم، نه فقط پند نگرفته اند، که حتی در کمین انتقام نیز نشسته اند. چه خوب می بود، حال که تأسی به نمونه های خارجی این همه در میان ما ایرانیان رایج است، بورژوآهای ما از بورژوآ-لیبرال ها، سوسیال دمکرات های ما از سوسیال دمکرات ها، و مارکسیست های ما از چون روزا [و مارکس] بیآموزند و همه برضد مجازات اعدام و برای لغو آن در ایران بکوشند. آنان که ازین مهم تاریخی روی می تابند در راست، در صف راست ترین جناح های فاشیستی اروپا، و در چپ، در کنار استالین و شاگردان پُل پُتی او قرارمی گیرند.
ناگفته نماند که سوسیال دمکرات های آلمان، در آ زمان، نه فقط به پند روزا وقعی نگذاشتند، که بزودی خود او را جنایتکارانه به قتل رساندند. اما سرانجام زمان و تاریخ تمدن بشری فرزندان همان قاتلان روزا را ناچار به لغو این حکم ضد انسانی کشاند. حال ما فرزندان کدامین این دو گرایش در ایران و جهانیم؟ فرزندان با وفای پهلوی-خمینی، یا فرزندان تاریخی [مارکس]، روزا، و کارل لیبکنشت، یا سوسیال دمکرات های راست و استالین و هیتلر؟
«ما آرزوی عفو و بخشش را برای زندانیان سیاسی، زندانیانی که قربانی نظم کهن بودند، نداشتیم، ما خواستار حق آزادی بودیم، حق آزادی تبلیغ، حق انقلاب برای صد ها انسان دلاوری که در زندان های رژیم پیشین تحت دیکتاتوری جانیان نظام سلطنتی قرارداشتند، و برای صلح و سوسیالیسم و بخاطر مردم رزمیده بودند.
«ما از نو خود را در صفوف آماده ی مبارزه می یابیم. این باند شایده­من (Scheidemann) و متحدان بورژوآیش، به سرکردگی شاهزاده ماکس فون بادن، نبودند که ما را [از زندان] رها کردند. این انقلاب پرولتری [آلمان] بود که درها و بند های زندان ها را گشود.
«اما دسته­ی نگون بخت دیگری از ساکنان آن قصرهای تیره بکلی به فراموشی سپرده شده اند. اکنون کسی به آن اندام های رنگ پریده و بیمار نمی اندیشد که بخاطر تخطی از قوانین عادی پشت دیوارهای زندان آه می کشند.
«با این همه، اینان قربانیان نگونبخت آن نظام اجتماعی بد نامی هستند که انقلاب متوجه آن است، قربانیان جنگ [جهانی اول] امپریالیستی که فقر و غم را تا حد تحمل ناپزیر شکنجه کشاند، قربانیان آن کشتار دهشتزای انسان ها که پست ترین غرایز را افسار گسیخت.
«عدالت طبقاتی بورژوآ دیگربار به تور می ماند، توری که می گذاشت کوسه های کوناگون بگریزند، اما ماهی های کوچک را به بند می کشید. سوداگرانی که در طول جنگ به میلیون ها [پول] دست یافتند یا در ازای جریمه ای مضحک رها شدند، [اما] خرده دزدان، زن و مرد، به شدیدترین وجهی تنبه شده اند.[4]
« این متروکان جامعه، که در اثر گرسنگی و سرما از پای فروافتاده اند و به سلول های سرد محکوم شده اند، در انتظار ترحم اند. ...»
روزا سپس به اشتغال آخرین پادشاه آلمان به جنگ جهانگشایی اشاره کرده، تأکید می ورزد که ماه ها بود که زندانیان عادی شامل عفو نشده بودند و آنگاه می افزاید: «انقلاب پرولتری بایستی با تابش نور محبت زندگی این زندانیان تیره روز را روشن کند، محکومیت های طولانی را کوتاه سازد، مجازات های وحشیانه دستبند و شلاق را ملغی کند، و تا حد ممکن توجه بهداشتی، سهمیه­ی غذایی، و وضعیت کار را بهبود بخشد. این وظیفه ایست که شرف ما در گرو آن است. نظام تأدیبی کنونی، که با روحیه­ی خشن طبقاتی و بربریت سرمایه دارانه آمیخته است، باید از ریشه تغییر یابد.
«اما نوریزی کامل در همسازی با روحیه­ی سوسیالیستی تنها می تواند بر پایه­ی یک نظم نو اقتصادی استوارباشد، زیرا هم جنایت و هم مجازات، هر دو، دست آخر، در سازماندهی اجتماعی ریشه دارند. اما یک گام رادیکال را می توان بدون کوچکترین فرآیند مدون قانونی برداشت. مجازات اعدام، این ننگین ترین بخش از مجموعه ی قوانین ماوراء ارتجاعی آلمان باید بیدرنگ از میان برداشته شود. (ت.ا.) چرا این دولت کارگران و سربازان [در این باره] این همه تردید از خود نشان می دهد؟
«بکاریای شریف[5] دویست سال پیش همین ننگ مجازات اعدام را فاش گفت. آیا این ننگ برای شما [رهبران سوسیال دمکراسی آلمان] لدبور، بارت، و دیمینگ وجود ندارد؟ آیا شما هیچ وقت ندارید، هزاران مشکل و مسئله دارید؟ هزاران وظیفه در برابر دارید؟ اما، ساعت به دست گیرید و دقیقه شماری کنید که گفتن "مجازات اعدام ملغی است!" چقدر وقت می گیرد؟ آیا شما استدلال خواهید کردکه درباره­ی این مسئله بحث و رأی گیری ضروری است؟ آیا شما بدین ترتیب در پیچیدگی های فرمالیست، در ملاحظات حقوقی و کاغذبازی اداری غرق نخواهید شد؟ مجازات اعدام تنها یکی از جزئیات منفرد و فراموش سده است! اما روح درونی (سرشت) حاکم بر انقلاب به چه دقتی خود را در همین جزئیات برملا می کند! آه! چقدر انقلاب آلمان، آلمانی است! چقدر مشاجره جویانه و فضل فروشانه است! چقدر خشگ، بدون نرمش و عاری از ابهت است! ... فراموش نکنیم که تاریخ جهان بدون روحیه بزرگوارانه، بدون اخلاق رفیع، بدون حرکت های آزادمنشانه پرداخته نمی شود. (ت.ا.)
«لیبکنشت و من، به هنگام ترک آن تالارهای دلنواز محل اقامتمان ... او در میان همبندان رمق رفته اش در دارالتأدیب، و من با دزدان فقیر و زنان خیابان گرد عزیزم، که مدت سه سال و نیم از زندگی ام را با ایشان زیر یک سقف گذراندم، این قسم را نسبت به آنان، که با چشمان غمگین شان به ما می نگریستند، یاد کردیم: "ما شما را فراموش نخواهیم کرد!: ما از هیئت جرایی انجمن کارگران و سربازان بهبود فوری وضع زندانیان را در همه­ی زندان های آلمان خواستاریم.
«ما لغو حکم اعدام را از قانون جزایی آلمان می طلبیم!
«طی این کشتار چهارساله­ی مردم [در جنگ] خون چو سیل جاری شد. امروز بایستی هر قطره­ی آن مایع ارزشمند را مجدانه در ظرف بلورین حفظ کرد. کوشش انقلابی و انساندوستی تنها این دو مایه راستین سوسیالیسم اند. (ت.ا.)
«جهانی را باید زیر و رو کرد. هر قطره­ی اشگ فروافتاده ای که می شد نجات داد خود اتهام نامه ایست! و هر آن کس را که با سهو خشن [حتی] یک کرم را زیر پا لگدکند جنایتی را مرتکب می شود.»[6] 




[1] این مقاله نخستین بار در پی ترجمه ای از کارل مارکس علیه حکم اعدام (کتاب جمعه ها، ش 3-2، 1365، برگردان خاور) در شماره 4 همان مجله به چاپ رسید.
[2] مقاله به جمله زیر تمام می شد که امروز به آن باورنداریم: اضافه کنیم که جانبداری از لغو حکم اعدام بعد از حاکمیت مردم به معنای استفاده از شیوه های مسالمت آمیز برای سرنگونی نظام استبدادی نیر هست.
[3] به دنبال مقاله­ی پیشین، این مقاله برای نخستین بار در کتاب جمعه ها، شماره 9-8، 1387 منتشر شد. مقاله ای نیز از کارل مارکس به ترجمه­ی ناصر رخشانی (خاور)، همراه با چند طرح علیه اعدام در شماره 3-2 منتشر شد.
[4] حکومت اسلامی در ایران است. م.
[5] Beccaria Cesare Bonnesana
[6] برگردان از ترجمه­ی انگلیسی توسط خ.ش.ز.