به پیش اهل جهان محترم بود آنکس // که داشت از دل و جان احترام آزادی



دوشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۷

برگ‌هائی از تاریخ مشروطیت ایران بهزاد کشاورزی

محمدعلی میرزا در تلاش برای بازیابی تاج و تخت / بخش دوم


جنگ‌های محمدعلی میرزا و همراهان وی و سرانجام آن

اینک محمدعلی با امیدواری فراوان، به پیشرفت نظامی در داخل خاک ایران ادامه می‌داد. او در روز ۱۱ مرداد ۱۲۹۰ وارد شهر ساری شد و ضمن در اختیار گرفتن امور آن شهر، برخی از مناطق مازندران را نیز به متصرفاتش افزود و سپس به جمع آوری هرچه بیشتر سپاه پرداخت[۳۹] و آنگاه شروع به مداخلۀ نظامی در آن مناطق کرد[۴۰].

در همان روز، برادرش سالارالدوله نیز با قوای قابل توجهی وارد کرمانشاه گردیده و به خاطر جلب قلوب مردم، تجّار را از دادن مالیات ( گمرک ) معاف کرد[۴۱].

از سوی دیگر، افواج و پیش قراولان مهاجم ارشدالدوله ( سردارِ محمدعلی میرزا ) تا چند میلی شهر شاهرود پیش راندند. آنگاه شعاع السلطنه ( برادر شاه ) ضمن تلگرافی، از رئیس مالیۀ آن شهر خواست که مالیات شهر را به حاکمی که از طرف شاه مخلوع تعیین شده، بپردازد. و همان روز چهارصد تن از سواران ترکمن به داخل شهر شاهرود حمله کرده و شهر را غارت کردند[۴۲].

در این تاریخ مجلس شورای ملیِ دورۀ دوم برقرار بود[۴۳]. پس از پراکنده شدن خبر تهاجم شاه مخلوع و سقوط برخی از شهرها در تهران، مجلس فوق تشکیل جلسه داده و ابتکار عمل را در دست گرفت. نمایندگان مجلس که از گذشته با شهامت و شجاعت قابل تقدیری در مقابل زیاده خواهی‌های روسیه ایستادگی می‌کردند، اینک در این بحران خطرناک نیز ( که آن هم از دسیسه‌های روسیه بود)، ابتکار مقابله با حملۀ شاه مخلوع را به عهده گرفتند. می‌توان گفت که در حقیقت مجلس شورای ملی به مرکز ثقل مقاومت ملی در مقابل نیروهای ضد ملی و روسیه بدل شده بود.

پیشرفت‌های نظامی محمدعلی و حمایت معنوی روسیه ازوی، موجب تزلزل روحیّۀ تعداد فراوانی از دولتمردان شده بود. حتی کسانی که دو سال پیش، در سقوط محمدعلی میرزا از مسند پادشاهی، نقش مثبتی به عهده گرفته بودند، اینک مقاومت مجلس را برنمی تابیدند و از سرسختی مجلس در مقابل روسیه به وحشت و دودلی افتاده بودند. کار بدانجا رسیده بود که یکی از رهبران مسلّم بختیاری «صمصام السلطنه» که در آن تاریخ رئیس الوزرا نیز بود به طور محرمانه با «پاکلوسکی» - کاردار سفارت روسیه در ایران – ملاقات کرده و خواهان حسن تفاهم با روسیه شده بود. صمصام به کاردار گفته بود که او و برادرش سرداراسعد و دیگر خوانین بختیاری:

«...دل خوشی از مجلس ندارند[۴۴] و تقاضا خواهند کرد که مجلس شورای ملی بر اختیارات مقام سلطنت و دولت بیفزاید و اگر مجلس با این تقاضا موافقت ننماید از سیاست کناره خواهند گرفت و راه را برای بازگشت محمدعلی میرزا خواهند گشود. صمصام السلطنه گفت که نظریات او و برادرش کاملآ به اطلاع انگلیسی‌ها رسیده است.»[۴۵]

چند روز قبل از حملۀ محمدعلی به ساری، مجلس شورای ملی به یک اقدام عاقلانه‌ای دست زد که آن موجب

وحشت محمدعلی و اطرافیان او گردید. بدین شرح که در ۵ مرداد ۱۲۹۰، قانونی را تصویب کرده و طی اطلاعیّه‌ای در سراسر کشور اعلام نمود که بر طبق آن، برای اعدام و یا دستگیری محمدعلی میرزا یکصد هزارتومان و شعاع السلطنه و سالارالدوله ( برادران محمدعلی ) هرکدام بیست و پنج هزار تومان جایزه معین شده بود[۴۶].

در این تاریخ، کشور ایران در چنان حالت اغتشاش و نا امنی به سر می‌برد که پرداختن به کلیّۀ مشکلات کشور از قدرت زمامداران مملکت خارج شده بود. علت اساسی این اوضاع آشفته، قبل از هرچیز عدم اطمینان دولت و مجلس از حمایت و پشتیبانی مردم در مقابل حملات محمدعلی میرزا بود. زیرا هراندازه که خبر پیشرفت شاه مخلوع به سوی پایتخت بیشتر پراکنده می‌شد، به همان اندازه طرفداران وی در پایتخت جری تر می‌شدند و حتی به تهیۀ قشون و اسلحه

نیز پرداخته بودند[۴۷]. مهدی ملکزاده در این باره می‌نویسد:

«...صدها نفر از سران مستبدین و شاهزادگان و رجال و درباریان که در پناه دولت روس در زرگنده سکنی کرده و تمام خانه‌های آن محل را اشغال نموده و خیمه و خرگاه در اطراف باغ سفارت برپا کرده بودند و به وسیلۀ جاسوسا ن خود به [ با ] اردوهای محمدعلی شاه و ارشدالدوله و سالارالدوله مکاتبه داشتند از موقعیت شاه مخلوع شک و تردید نداشتند و شب‌ها جشن برپا می‌کردند و به سلامتی او باده نوشی می‌نمودند. جماعتی از روحانیان مرکز هم با آنها همدست بودند و تخم رعب و وحشت در میان مردم پایتخت می‌افشاندند و به زبان خیرخواهی به مردم می‌گفتند که مقاومت در مقابل نیروی شاه مخلوع جز بدبختی و شکست حاصلی نخواهد داشت و بهتر است که مردم برای حفظ جان و مال خود راه تسلیم پیش گیرند و از جنگ داخلی اجتناب کننند.»[۴۸]

علاوه بر حامیان محمدعلی، حتی برخی از اعضاء هیئت دولت نیز مورد سوء ظنّ مردم بودند. به طوری که وکلای مجلس ومردمِ آزادی خواه، در وفاداری برخی از اعضاء کابینه نسبت به مشروطیت مشکوک بودند. به ویژه که سخت شایع شده بود که «محمد ولی خان سپهسالار» ( نخست وزیر ) سر بر آستان شاه مخلوع می‌ساید و در انتظار قدوم وی به سر می‌برد[۴۹]. به همین دلیل دردوم مرداد، مجلس رأی به انحلال کابینۀ او داده و کابینۀ جدیدی بر سر کار آورد[۵۰].

مشکل سوم و مهمتر کشور که موجب نگرانی مجلس و دولت می‌شد، این مطلب بود که در کشور یک نیروی کافی نظامی که بتواند از عهدۀ حملۀ مهاجمان درآید وجود نداشت. فیروز کاظم زاده وضع آن روز کشور را به صورت

خلاصه و جامع چنین بیان کرده است:

«دولت ایران خود را در وضعی سخت دشوار یافت. حتی پیش از آنکه خبر تلگرافی ورود محمدعلیشاه به گمش تپه واصل شود، هرج و مرج در همه جا حکمفرما شده بود. ابوالفتح میرزای سالارالدوله مطابق نقشۀ شاه سابق و یارانش به کردستان تاخته بود. آذربایجان و گیلان و خراسان و فارس، بهترین استان‌های شاهنشاهی ایران در آتش ناخشنودی می‌سوخت. حکام محلی غالبآ از اطاعت از تهران تن می‌زدند. راهزنان امنیت راه‌ها را از میان برده بودند – به استثنای راه‌هایی که روس‌ها از آن نگهبانی می‌کردند- ...در واقع نیروئی برای مبارزه با دارو دسته‌های سلطان مخلوع وجود نداشت. بریگاد قزاق کاری از پیش نمی‌برد زیرا فرمانده‌اش پرنس وادبولسکی[۵۱] تابع فرمان وزیر مختار روس بود که سن پطرزبورگ به او اجازه و اختیار داده بود که در هر مورد تشخیص اینکه بریگاد باید امر دولت را اطاعت کند یا نکند با او باشد[۵۲].»[۵۳]

تعداد عظیمی از نیروهای بختیاری نیز که در گذشته در فتح تهران سهیم بودند و اینک نیز جزو قوای دفاعی کشور به شمار می‌رفتند، حامی محمدعلی میرزا بودند. به عنوان مثال؛ ( به طوری که خواهیم دید )، در جنگی که قوای بختیاری به سرکردگی امیر مفخّم[۵۴] در بروجرد و لرستان با سالارالدوله کردند، سردار بختیاری به عمد شکست خورد و کلیّۀ مهمات جنگی را - که دولت با خون جگر تهیه و در اختیار وی قرار داده بود- و نیز منطقه را به دست شاهزاده سالارالدوله سپرد و به همراه نیروهای زیر فرمانش فرار کرد[۵۵].

با این همه، دشمن در کمین بود و هرلحظه به پایتخت نزدیکتر می‌شد. سران مملکت و به ویژه مجلسیان و مورگان شوستر ( رئیس آمریکائی امور مالی کشور ) به تلاش افتادند تا نیروئی برای مقابله با محمدعلی تهیه و به جبهه بفرستند. – به طوری که گذشت – نیروی قزاق و قسمت عظیمی ازقوای مسلح بختیاری در انتظار قدوم شاه مخلوع روزشماری می‌کردند تا با او بیعت کنند! و دولت نیز هیچگونه امیدی برای آن‌ها نمی‌توانست داشته باشد. تنها قوای نظامیِ تحت امر حکومتی که در آن تاریخ وجود داشت عبارت بود از:

«...عدۀ غیر معینی از بختیاری غیر منظم در اصفهان و راه تهران و در خود پایتخت بودند، و هزار و دویست نفر پلیس و پانصد نفر ژاندارم در خود پایتخت و پانصد نفر ژاندارم دیگر هم در قزوین در تحت فرمان یکی از ( نمایندگان ) یفرم و به قدر دویست نفر هم داوطلب یا برحسب مشهور مجاهد ارمنی بودند.»[۵۶]

روشن بود که این تعداد توان مقابله با ده‌ها هزار نیروهای مهاجم محمدعلی و سالادالدوله را ( که هر آن بر تعدادشان نیز افزوده می‌شد )، نخواهند داشت. به ویژه که محمدعلی و متحدانش از چندین طرف به سوی تهران در حرکت بودند.

با تمام مشکلاتی که دولت داشت، توانست دسته‌ای از بختیاریان را مجهز کرده و جهت مقابله با سالارالدوله روانۀ همدان سازد. دستۀ دیگری متشکل از مجاهدان گیلان و بختیاریان، تحت فرماندهی سردار محیی معزّالسلطان به سوی فیروز کوه و مازندران فرستاد. دستۀ سومی که اهمیتش از بقیه بیشتر بود، زیر فرمان یپرم خان به سوی شاهرود به پیشواز ارشدالدوله عزیمت داد.

در این میان پیش آمدی موجب امیدواری حکومت مرکزی شد و آن عبارت از دریافت خبر ورود مقدار قابل توجهی مهمات جنگی از روسیه به انزلی بود که مأموران آن‌ها را از راه رشت به تهران می‌آوردند[۵۷]. شوستر معتقد بود که روسیه در نظر داشت که این مهمات را ( که متعلق به حکومت ایران بود زیرا که ایرانیان مدتی قبل پول آن‌ها را پرداخته و رسمآ خریده بودند )، به نحوی در اختیار قوای محمدعلی قرار دهد. او در این باره می‌نویسد که روس‌ها:

«... ورود آن قورخانه را به طوری قرار داده بودند احتمال قوی می‌رفت که اتباع شاه مخلوع در بین راه آن‌ها را بچاپند. ولی از قراری که معلوم شد عدۀ معتدبهی از آن صندوق‌ها که عبارت از هفت هزار قبضه تفنگ و چهار میلیون فشنگ بود، به قزوین رسید و از دستبرد یاغیان محفوظ ماند. آن قورخانه برای انبار نظامی طهران بسیار به موقع و لازم بود، زیرا که در آن وقت دولت مشروطه تقریبآ بی اسلحه مانده بود»[۵۸].

درگیری‌های رویاروی

پس از دریافت مهمات فوق، قوای دولتی با روحیه‌ای بهتر به مصاف دشمن شتافت. نخستین درگیری در فیروز کوه اتفاق افتاد. یکی از گردنکشان ورامین به نام «رشید السلطان» – از قبیلۀ اصانلو- ( که در گذشته چندین بار با قوای دولتی به ستیز برخاسته بود )، در شهر ورامین سنگر بسته و در روز جمعه نوزده مرداد ۱۲۹۰ به مصاف معزّالسلطان رفت. خود محمدعلی نیز در پشت سر جبهۀ فوق ( در سواد کوه ) نشیمن گرفته و منتظر نتیجۀ این جدال بود. فرماندۀ نظامیان معزّالسلطان جوانی به نام «معین همایون» بود. این جنگ تا شامگاه آن روز ادامه یافت. باوجود رشادتی که اصانلویان و مازندرانیان از خود به خرج دادند، لیکن شکست خورده و پس از دادن شصت تن تلفات، زمین جنگ را ترک کرده و فرار نمودند. در این کارزار رشیدالسلطان نیز پس از دستگیری به وسیلۀ قوای دولتی، چند ساعت بعد در اثر زخم‌هایش به خاموشی ابدی پیوست[۵۹].

محمدعلی میرزا به دنبال شکست فوق، شخصآ به همراهی برادرش «شعاع السلطنه» به جنگ شتافت بدین امید که شکست را جبران نماید. لیکن در این جدال نیز شکست با او بود. ملک زاده آورده است که:

«...هنوز جنگ میان رشیدالسلطان و اردوی سردار محیی خاتمه پیدا نکرده بود که محمدعلی شاه شخصآ به اتفاق شعاع السلطنه و هشتصد نفر سوار ترکمن و عدۀ زیادی سوارهای مازندرانی و یک عراده توپ کوهستانی از عقب رسید و در گردنۀ فیروز کوه مجددآ جنگ میان اردوی محمدعلیشاه و سردار محیی درگرفت. محمدعلیشاه...پس از جنگ سختی ...پشت به دشمن کرد و راه فرار پیش گرفت...وچون امید به کامیابی ارشدالدوله و سالارالدوله داشت...عدۀ زیادی سوار از طارم و بابل به کمک طلبید و مجددآ خود را برای حرکت به تهران آماده نمود...»[۶۰].

علیرغم این شکست‌ها، شاه امید به بازیابی تاج و تخت داشت. زیرا – به طوری که گذشت - هنوز بزرگترین سردار وی «ارشدالدوله» و برادرش «سالارالدوله» با نیروهای فراوانی آمادۀ جنگ بودند.

و امّا ارشدالدوله، چند روز پس از مکث در شاهرود و نظم بخشیدن به اردوی خویش، با یک نیروی چهارهزار نفری به سوی شهرهای دامغان و سمنان حرکت کرد. هراندازه که او پیش می‌راند، سپاهیان دیگری بر قوای او افزوده

می شدند. او پس از پیروزی‌های متوالی بر قوای دولتی تا امامزاده جعفر ( هشت فرسخی تهران ) پیش آمده بود. وقتی این خبر به تهران رسید مردم به وحشت افتادند. کسروی می‌گوید که شاید هزاران تن آمادۀ گریختن بودند و هزاران کس

دیگر بسیج پیشواز می‌دیدند. اوادامه می‌دهد که:

«...اگر یک گام دیگری ارشدالدوله برمی داشت بیگمان قزاقان و بسیاری از سپاهیان دیگر که هواخواهان محمدعلی بودند سر به شورش برمی آوردند و بیگمان بسیاری از وزیران و نمایندگان دارالشورا پرده را دریده و پادشاهی او را آشکار می‌ساختند.» [۶۱].

روز دوازده شهریور ۱۲۹۰ یپریم خان ( رئیس شهربانی و رئیس مجاهدان ارمنی ) به همراهی سردار بهادر و سردار محتشم ( از سران بختیاریان ) با سواران خویش به استقبال ارشدالدوله شتافتند و فردا آن روز، در دو میلی امام زاده جعفر به کارزار جنگ رسیدند[۶۲]. بامداد آن روز ارشدالدوله با قوای خویش با نیروهای بختیاری به سرکردگی یوسفخان سرگرم جنگ بود. یپرم خان و سردار بهادر از راه رسیده و با شنیدن صدای غرش توپ‌ها، خود را به رزمگاه رسانیدند. یپریم خان «ماژورهاوزر» آلمانی را با توپی، به همراهی گروهی از سواران بختیاری به سوی تپه‌ای مشرف به دست راست جبهۀ ارشدالدوله فرستاد. اینان با عجله خود را به آنجا رسانیده و به سوی جبهۀ دشمن شلیک کردند و همزمان با آنان، گروه دیگری از قوای بختیاری به سوی دشمن حمله نمودند. ترکمن‌ها ( نظامیان جبهۀ ارشدالدوله ) با شنیدن غرش توپ‌ها سراسیمه شده و در مقابل حملۀ بختیاری‌ها ایستادگی نتوانسته و پای به فرار گذاشتند. در همین بین پای ارشدالدوله نیز زخم برداشته و دستگیر شد. در این جنگ از ترکمانان بین شصت تا هفتاد تن کشته داده، حدود چهارصد تن زخمی به جای گذاشته و دویست تن اسیر گردیدند. ارشدالدوله را نیز بامداد روز بعد تیربارانش کردند[۶۳]. قبل از اعدام، وی وصیت کرد که نعشش را در تهران به همسرش تحویل دهند و او را با مدال طلائی که در گردن داشت، دفن کنند[۶۴]. علت اعدام سریع وی به این دلیل بود که اگر او را زنده به تهران می‌بردند، کشور روسیه از اعدام وی جلوگیری کرده و از چنگ دولتیان نیز آزاد ساخته و به روسیه می‌فرستاد.

شوستر می‌نویسد:

«ارشدالدوله، بدون اظهار خوف و بدون هیچ آثار ندامت... جان داد. قبل از کشته شدن خواهش کرد که نعشش را در تهران پیش عیالش فرستاده و...( مدال بیضوی شکل کوچکی که از طلا ساخته و تصویر کوچک...در آن می‌گذارند با زنجیر طلائی را که در گردن داشت با نعشش دفن کنند)...»[۶۵]

روز پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۲۹۰ جسد بی جان وی را[۶۶] به تهران آوردند و در میدان توپخانه بر روی ارابۀ دستی گذاشته و در معرض دیدار مردم قرار دادند[۶۷].

در چنین موقعیت حساسی بود که ما به خدمات ارزندۀ یپریم خان[۶۸]، قوای مجاهد زیر فرمان وی، و سردار بهادر[۶۹] و سواران بختیاری زیر فرمان وی در راه رهائی ایران پی میبریم. نظر بر اینکه این جنگ سرنوشت کشور ما را معین کرده است و مردم کشور ما توانستند با پیروزی بر محمدعلی میرزا سیلی محکمی بر چهرۀ سیاستمداران روس و انگلیس بنوازند و بار دیگر غرور شکستۀ خود را بازیابند، لذا این کارزارِ سرنوشت ساز در تاریخ ایران جای ویژه‌ای دارد. چه بسا که اگر قوای ارشدالدوله پیروز می‌شد، امروز نام ایران در نقشۀ جغرافیائی جهان وجود نداشت و یا ایران به عنوان یکی از اقمار روسیه شمرده می‌شد.

به دنبال این پیروزی، و ابتکارات جنگی و شجاعت و کاردانی یپریم خان، مقام نظامی وی در کشور بالاتر رفت. حکومت به عنوان قدرشناسی از وی، او را به فرماندهی کل سپاه کشور برگزیده و شمشیری گرانبها به او پاداش داد[۷۰]. مرگان شوستر در مورد یپریم خان و پیروزی اخیر وی می‌نویسد:

«افتخار دو فتح مزبور، به واسطۀ قدرت و جرأت و اقدامات مدیرانۀ یفریم خان حاصل گشت. مشارُالیه پس از مراجعت به تهران، مورد اعطاء یک شمشیر مرصّع (قرار گرفت) و به کماندانی افواج شمالی، ماهی سیصد تومان مواجب، از طرف مجلس مفتخر گشت.»[۷۱]

و راستی که در واقعۀ حملۀ محمدعلی، یپریم خان نقش یک سردار بزرگ و پیروزمند را به عهده داشت. و راستی معلوم نیست که بدون او تکلیف مملکت در مقابل مهاجمات محمدعلی و همراهانش ( که از سوی روس‌ها نیز حمایت معنوی می‌شدند )، به کجا ختم می‌شد!

پس از شکست ارشدالدوله، هنوز شاه مخلوع امیدوار بود که بتواند با جمع آوری سپاه بر دولتیان پیروز گشته و تاج و تخت را دوباره صاحب شود. در نتیجه، موفق شد که اردوئی در حدود دوهزار نفر تهیه کرده و در سواد کوه جبهه آراید. لیکن در روز ۱۹ بهمن ۱۲۹۰ معین همایون با ششصد سوار بختیاری و افراد داوطلب و افواج متفرقه، غفلتآ به اردوی وی حمله کرد[۷۲] و در مدت کمتر از سه ساعت او را منهزم و قوای وی را تارومار کرده و کلیۀ مازندران را دوباره بازگشود. کسروی آورده است:

«...محمدعلی و برادرش در تاریکی مِه، جان بدر برده و خود را باسختی به کنار دریا رسانیدند و در کشتی نشسته رو به گمش تپه نهادند...پس از هنگامی روشن گردید از خاک ایران بیرون نرفته در استرآباد می‌باشد...»[۷۳]

بدون شک در این مدت محمدعلی در زیر چتر حمایت روس‌ها در خفا به سر می‌برد و شاهد جنایات کشور حامی خویش در ایران بود. جنگ‌های تبریز، قتل عام مجاهدان آن شهر به وسیلۀ نظامیان روس و نیز حاج صمدخان شجاع الوله، کشتار روس‌ها در رشت و آشوب در مشهد، همۀ این رویدادها موجب دلگرمی محمدعلی می‌شد. وی امیدوار بود که بالاخره روس‌ها به هر حیله‌ای که شده او را به تاج و تخت خواهند نشانید.

در این میان، آشوب‌های فراوانی که به خاطر سکونت محمدعلی در داخل ایران اتفاق می‌افتاد، مورد خوش آیند دولت انگلیس نبود. زیرا این وقایع موضع و نفوذ روسیه را بیش از پیش در ایران مستحکم تر می‌ساخت و این خلاف خواست انگلیس‌ها بود. به همین دلیل آنان با دولت روسیه در پترسبورگ به گفتگو نشستند و به روس‌ها قبولاندند که محمدعلی را از ایران خارج کرده و بر آشوب‌ها پایان دهند. روس‌ها به شرطی با این پیشنهاد موافقت کردند که دولت ایران را همچنان وادار به پردخت حقوق سالانۀ گذشتۀ محمدعلی نمایند[۷۴]. برای انجام این عمل، چنین نهادند که به وسیلۀ نمایندگان خویش در تهران دولت ایران را وادار کنند که با میانجی گری کنسول روسیه در استرآباد، با محمدعلی تماس گرفته و در مورد خروج وی از ایران به گفتگو بنشینند. مشکل اساسی در این بود که کیسۀ خالی مملکت ایران توان پرداخت وجه سنگین باج دهی را نداشت[۷۵]. آن دو کشور برای حل این مشکل و برای این که ایران را بیش از پیش از بابت مالی وابستۀ کشورهای خویش سازند، چنین تصمیم گرفتند که وامی برابر با دویست هزار لیره به ملت ایران تحمیل سازند تا از آن طریق، ایران بتواند «باج» محمدعلی را پرداخت نماید! لذا سفارتخانه‌های دو کشور فوق در هشتم بهمن ۱۲۹۰ طی نامه‌ای پرداخت وامی به مبلغ فوق را به دولت ایران پیشنهاد کردند[۷۶]. این پیشنهاد البته با استقبال حکومتگران کشور مواجه شد. زیرادر گذشته دولت ایران به علت تنگی دست، چندین بار از مجلس درخواست تصویب تقاضای وام از دو کشور فوق را کرده بودند، لیکن هربار مجلس با این درخواست‌ها مخالفت کرده بود. اینک که درهای مجلسِ ایران به دنبال اولتیماتوم روسیه بسته شده بود[۷۷]، دولت این پیشنهاد را با اشتیاق تمام پذیرفت. دو دولت پیشنهاد کرده بودند که هرسال مبلغ هفتادوپنج هزار تومان به محمد علی از سوی حکومت ایران پرداخت گردد. لیکن محمد علی مزدورانی از بین ترکمانان برای لشگرکشی به ایران استخدام کرده بود و اینک به آنان بدهکار بود. لذا اصرار داشت که دولت ایران بایستی هزینۀ لشگرکشی او را نیز پرداخت نماید. پس از مذاکرات چنین نهاده شد که دولت ایران، علاوه بر سالانۀ محمدعلی، هفتادهزار تومان نیز به عنوان وام به وی پرداخته و هر سال ده هزار تومان از حقوق وی کسر نماید[۷۸]. پس از موافقت ایران، محمدعلی در تاریخ ۱۸ اسفند ۱۲۹۰ برای همیشه از ایران بیرون رفت. و بدین سان ایران نیز از آشوب‌های فراهم شده به وسیلۀ وی آسوده شد.

سالارالدوله و جنگ‌های وی[۷۹]

به طوری که در بخش‌های گذشته ذکرش رفت، در ۸ آبان ۱۲۸۹ محمدعلی میرزا در وین با سالارالدوله ملاقات و قرار گذاشتند که از دو طرف به ایران حملۀ نظامی کرده و پادشاهی کشور را به دست آورند. همزمان با ورود محمدعلی به خاک ایران، او نیز با تهیۀ قوا از کردان و لران، بسیج نظامی کرده و پس از ورود به سنندج دسته‌های دیگری نیز از اکراد به نیروهای وی ملحق شدند. او با حدود ۲۰۰۰ نفر سپاهی در دوم مرداد ۱۲۹۰ وارد کرمانشاه شده و از سوی اهالی آنجا به گرمی مورد استقبال قرار گرفته و گروهی از مردان جنگی آن دیار نیز بر سواران وی پیوستند[۸۰] و از آنجا به پیشروی خود به سوی مرکز ادامه داد. در این زمان حکومت ایران با قوای نظامی اندکی که در اختیار داشت، مشغول جنگ با محمدعلی میرزا و جلوگیری از نیروها وی بود که به عزم دستیابی به سلطنت به سوی تهران پیشروی می‌کردند. لذا دولت برای جلوگیری از پیشرفت قوای سالارالدوله به امیر مفخّم – حکمران بروجرد- و سردار ظفر بختیاری دستور داد که جهت مقابله با سالارالدوله به استقبال وی بشتابند. سالارالدوله به همراهی حدود ده هزار نفر[۸۱] از کرمانشاه بیرون آمده و پس از گذشتن از کنگاور و نهاوند، به دولت آباد ملایر رسیده و آن شهر را هماوردگاه ساخت. در حوالی نیمه‌های شهریور ۱۲۹۰ به مقابله با سپاهیان افخم الدوله شتافت. این آخری که دل در گرو محمدعلی داشت، با سستی تن به شکست داد[۸۲] و فرار را بر قرار ترجیح داد[۸۳] و چند وقتی بعد به سپاهیان سالارالدوله پیوست[۸۴]. در این جدال دویست تن از قوای بختیاری به خاک هلاکت افتادند و نیز مقداری تفنگ و فشنگ و توپ به غارت رفت. سردار خیانتکار، حتی پانزده هزار تومانی را که دولت از کیسۀ تهی خویش به عنوان هزینۀ جنگ در اختیارش گذاشته بود، به جیب زد[۸۵]. سالارالدوله پس از این پیروزی، فاتحانه چند شهری که در سر راه خود به همدان بود گشوده و پشت سر گذاشت. امیرنظام حاکم همدان نیز با پای خویش به پیشواز شاهزاده آمد و کلیّۀ ابزار جنگی را در اختیار سپاه وی قرار داد. سالار در روز بیست و دوم شهریور ۱۲۹۰ سلطان آباد را نیز گشوده و پشت سر گذاشته و روی به نوبران آورد. در آنجا به تصور آنکه به زودی پیروزمندانه به پایتخت وارد خواهد شد، در تلگرافی که به حکومت فرستاد، لحن شاهانه به خود گرفته[۸۶] و واژه‌هائی از قبیل «وزرای من» و «مجلس من» به کار برده[۸۷] و حتی به نام خویش سکه زد[۸۸]. ملک زاده می‌نویسد که در یکی از مجالس جشنی که به خاطر او برپا شده بود، او: «جقّه‌ای که علامت سلطنت بود در روی کلاه خود نصب کرده و متملقین او را اعلیحضرت خطاب می‌کردند.»[۸۹].

جنگ باغشاه

روز ۲۶ شهریور ۱۲۹۰ سالارالدوله راه تهران پیش گرفت و در اول مهر به نزدیکی ساوه رسیده و در محل مناسبی سکنی گزید. در این میان مردم پایتخت و شهرهای دیگر در اضطراب و تشویش فراوان به سر می‌بردند. سردار ظفر به دستور دولت، برای جلوگیری از پیشرفت وی، با دوهزار سوار بختیاری، و دو عراده توپ به سوی ساوه حرکت کرد و در مکان مناسبی سنگر گرفت. در دوم مهر ۱۲۹۰، اردوی تهران نیز مرکب از دوهزار سوار بختیاری و مجاهد و ژاندارم به ریاست یپریم خان و نیز سردار بهادر و سردار محتشم ( از سران بختیاری ) به کمک سردار ظفر رسیدند. قوای دولتی در روز چهارم مهر به چند کیلومتری باغشاه[۹۰]– که اردوی دشمن در آنجا مستقر بود – رسید. سحرگاه روز بعد، پس از آرایش جنگی، سه سردار جنگ به نیروهای خود دستور حمله دادند. ملکزاده می‌نویسد:

«...بمحض اشاره، توپها به غرّش درآمدند و اردوی دشمن را که چندین کیلومتر زمین را اشغال کرده بود زیر آتش گرفتند. حملۀ توپخانه به درجه‌ای شدید بود که کوه و دشت را به لرزه درآورده بود و دشمن طوری غافلگیر شده بود که با وحشت خود را جمع آوری کرده برای مقابله صف آرائی نمود. بنا به دستوری که داده شده بود، اردوی سردار ظفر از طرف راست و اردوی سردار بهادر از طرف چپ چون سیل بنیان کن در تحت حمایت آتش توپخانه به طرف دشمن هجوم بردند و مجاهدین ارمنی که در روی تپه‌ها موضع گرفته بودند بنای پیشروی را گزاردند... آتش توپخانه چنان اردوی دشمن را...کوبیده بود که رشتۀ انتظام قشون سالارالدوله پس ار چهار ساعت جنگ خونین از هم گسست...»[۹۱]

قریب پانصد نفر از سواران دشمن مقتول شدند، پنج عرّاده توپ به چنگ قوای دولت افتاد و ما بقی نیروی دشمن فرار اختیار کردند. طبق این گزارش از نیروهای دولتی فقط ده نفر سوار بختیاری مقتول و مجروح شده بودند[۹۲]. بدین ترتیب سالارالدوله شکست خورده و تحقیر شده به سوی تویسرکان و بروجرد گریخت و همدان دوباره به دست دولتیان افتاد. این پیروزی نه تنها پایانی بود بر تهاجم محمدعلی میرزا و دوبرادرش، بلکه شکستی بود بر روسیه که دسیسۀ باز گردانیدن محمدعلی را به پادشاهی چیده بود. روسیّه از این شکست کینۀ شدیدی برعلیه ایران، و استقلال کشور ما در دل گرفت. در این تاریخ قوای روسیه در تبریز و رشت سرگرم سلاخی مردم بودند. طولی نکشید که استخدام شوستر آمریکائی را بهانه کرده و نظامیان بیشتری بر کشور ما وارد کرد. او تا جنگ جهانی اول ایران را ترک نکرد و آخرین شاهکار! او قتل عامی بود که در شهر مشهد و در مقبرۀ امام رضا انجام داد.

پایان

برگ‌هائی از تاریخ مشروطیت ایران
محمدعلی میرزا در تلاش برای بازیابی تاج و تخت / بخش نخست

———————————-
[۳۹] - همان، ص ۱۷۳.
[۴۰] - کسروی، همان گذشته، ص ۱۶۹ و ۱۷۳.
[۴۱] - شوستر، همان گذشته، ص ۱۶۸.
[۴۲] - شوستر، همان گذشته، ص ۱۵۵.
[۴۳] - این مجلس که به دنبال فتح تهران تشکیل شده و در حقیقت مجلس انقلابی به شمار می‌رفت، اکثر نمایندگانش از انسان‌های دانا، آگاه، وطن دوست و مبارز تشکیل شده بود. به طوری که این افراد در مدت بیش از دوسال و یکماه وکالت ( از ۲۲ آبان ۱۲۸۸ تا ۳ دی ماه ۱۲۹۰ ه- ش ) با مشکلات فراوانی دست پنجه نرم کردند و «اغلب» آن‌ها را با درایت و کاردانی از سر گذرانیدند.
[۴۴] - توضیح اینکه مجلس شورای ملی در مقابل زیاده روی‌های نایب السلطنه، دولت و کشورهای روسیه و انگلیس مقاومت می‌کرد و این امر موجب کدورت آنان از مجلس شده بود.
[۴۵] کاظم زاده، همان گذشته، ص ۵۸۷.
[۴۶] - کسروی، همان، ص ۱۷۳. و نیز: ر- ک: شوستر، ص ۱۵۷.
[۴۷]- ملک زاده می‌نویسد: «به محض ورود شاه مخلوع به خاک ایران، شیخ محمود ورامینی...با سران مستبدین که در زرگنده ( سفارت روسیه ) پناهنده شده بودند، تماس گرفت و به کمک آنها به جمع آوری افراد مسلح پرداخت و در نتیجه موفق شد در همان روزها...سیصد نفر سوار و پیاده مسلح برای پیوستن به قشون شاه مخلوع تهیه نماید...» ن-ک: تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، ج ۶-۷، ص ۱۴۲۶.
[۴۸] - همان گذشته، ص ۱۴۲۴.
[۴۹] - شوستر، همان گذشته، ص ۱۵۴-۱۵۳.
[۵۰] - اعضائ آن کابینه بدین شرح بود: صمصام السلطنه رئیس الوزرا و وزیر جنگ، وثوق الدوله وزیر امور خارجه، حکیم الملک وزیر مالیه، مشیرالدوله وزیر عدلیه، علائ السلطنه وزیر علوم و معارف، قوام السلطنه وزیر داخله و دبیرالملک وزیر پست و تلگر اف. ن – ک: شسوستر، همان گذشته، ص ۱۵۵.
[۵۱] - Vadbolski.
[۵۲] - و به همین دلیل، این نیرو به جای عزیمت به جبهۀ جنگ با محمدعلی میرزا، در تهران منتظر ورود او بود تا از وی حمایت نظامی نماید. ن-ک: مهدی ملک زاده، تاریخ مشروطیت ایران، ج ۷-۶، ص ۱۴۰۳.
[۵۳] - کاظم زاده، همان گذشته، ص ۵۸۱.
[۵۴] - امیر مفخّم یکی از سرداران بختیاری بود.
[۵۵] - ملک زاده، همان گذشته، ص ۱۳۹۸.
[۵۶] - شوستر، همان گذشته، ص ۱۶۸.
[۵۷] - این مهمات را مدتی پیش سپهدار در دوران صدارت خویش به کشور روسیه سفارش داده بود. ن-ک: شوستر، همان گذشته، ص ۱۵۶.
[۵۸] - همان گذشته، ص ۱۵۷. و نیز: ملکزاده، همان گذشته، ص ۱۴۱۸.
[۵۹] - کسروی، همان گذشته، ص ۱۸۱-۱۸۰. ملک زاده آورده است که: «...هنوز جنگ میان رشیدالسلطان و اردوی سردار محیی خاتمه پیدا نکرده بود که محمدعلی شاه شخصآ به اتفاق شعاع السلطنه و هشتصد نفر سوار ترکمن و عدۀ زیادی سوارهای مازندرانی و یک عراده توپ کوهستانی از عقب رسید و در گردنۀ فیروز کوه مجددآ جنگ میان اردوی محمدعلیشاه و سردار محیی درگرفت محمدعلیشاه...پس از جنگ سختی ...پشت به دشمن کرد و راه فرار پیش گرفت...وچون امید به کامیابی ارشدالدوله و سالارالدوله داشت...عدۀ زیادی سوار از طارم و بابل به کمک طلبید و مجددآ خود را برای حرکت به تهران آماده نمود...». ن-ک: ص ۱۴۲۵.
[۶۰] - همان گذشته، ص ۱۴۲۵.
[۶۱] - همان گذشته، ص ۱۸۲.
[۶۲] - کسروی تعداد مهمات جنگی دو طرف را بدینشرح بیان کرده است:
سپاه ارشد الدوله تشکیل شده بود از بین دو تا سه هزار ترکمان که از استر آباد به همراهی او آمده بودند. هزاار و چهارصد تن از سواران دولتی که به او پیوسته بودند. و نیز تعداد انبوه دیگری از سربازان دولتی بوده است که شمارۀ آنان مشخص نشده است. همراه این گروه چهار دستگاه توپ بوده است.
سپاه یپریم خان تشکیل می‌شد از: یکصد و هشتاد تن فدائیان ارمنی ویژۀ او. حدود هزارتن یا تیشتر سواران بختیاری. چندین دسته ژاندارم ( تعداد آنان نا مشخص است ). توپ‌های شیندر و ماکزیم به تعداد چهار دستگاه به سرکردگی مستر‌هاز توپچی آلمانی. ن- ، همان گذشته، ص ۱۸۳.
[۶۳] - شوستر، همان گذشته، صص ۱۷۷-۱۷۸. و نیز کسروی، همان گذشته، ص ۱۸۳.
[۶۴] - ملک زاده، همان گذشته، ص ۱۴۳۲.
[۶۵] - همان گذشته، ص ۱۸۰.
[۶۶] - ارشدالدوله قبائی از الجۀ ترکمنی در بر و شلواری سیاه در پا داشت و موی چهرۀ او دراز بود و معلوم بود که فرصت اصلاح سر و صورت را در این مدت نداشته است. ن-ک: کسروی، همان گذشته، ص ۱۸۶.
[۶۷] - ملک زاده، همان گذشته، ص ۱۴۳۲.
[۶۸] - «یپریم خان ارمنی» یکی از سران مجاهدان شمال بود که در فتح شهر رشت و در حمله به تهران بیشتر از هرکس دیگر شهامت و شجاعت به خرج داده بود و پس از فتح تهران نیز ریاست پهربانی شهر به دست با کفایت وی سپرده شده بود. او در جنگ‌های دولت با محمدعلی میرزا و برادرش سالارالدوله، درخشان ترین جنگ‌ها را انجا م داد و مطمعنّآ بدون او محمدعلی پیروز می‌شد و در آن صورت ایران به سرنوشت دیگری دچار می‌گردید. بالاخره در جنگی که با سالارالدوله کرد، جان خویشتن را از دست داد. درود به روان پاک این سردار وفادار وطن.
[۶۹] - وی یکی از سران سواران بختیاری بود.
[۷۰] - کسروی، همان گذشته، ص ۱۸۶.
[۷۱] - مورگان شوستر، اختناق ایران، صص۱۸۶- ۱۸۵.
[۷۲] - ملک زاده، همان گذشته، ص ۱۴۳۳.
[۷۳] - همان گذشته، صص۱۸۷-۱۸۶.
[۷۴] - کسروی، تاریخ هیجده ساله، ص ۵۰۲.
[۷۵] - آیا پرداخت باج به کسی که به عنوان یاغی وارد کشور شده و موجب قتل و کشتار تعداد فراوانی از مردم کشور گردیده و همچنین هزینۀ فوقالعادۀ مقابله با وی نیز بر کیسۀ خالی کشور تحمیل شده بود، نا انصافی و زورگوئی از جانب این دو حکومت نبود؟
[۷۶] - کسروی، همان گذشته، ص ۵۰۴.
[۷۷] - در مبحث اولتیماتوم به این مطلب خواهیم پرداخت.
[۷۸] - کسروی، همان گذشته، ص ۵۰۶.
[۷۹] - ابوالفتح میزا سالارالدوله پسر سوم مظفرالدین شاه و برادر کهتر محمدعلی میرزا بود. وی شخصیتی سبکسر، متلون، دورنگ، فاسد، متفرعن و یاغی داشت. او حتی از توهین و دشنام به پدر تاجدار خویش نیز پروا نمی‌کرد. هنوز کودکی بیش نبود که با شوهر عمّۀ خود ( عبدالحسین میرزا فرمانفرما ) که از سوی پدرش به سِمَت وزارت جنگ گماشته شده بود (۱۲۷۶ش )، به دشمنی برخاست و بی هیچ شرم و حیا در داخل دربار با فریاد بلند که به گوش همۀ کاخ نشینان رسید گفت:
«این سگِ پدر سوخته همۀ چیز‌ها را از این بابای احمق من بدست خود گرفته حتی وزارت جنگ را. در صورتی که وزارت جنگ حق من است نه این فرمانفرمای متقلب سگ گندیده.»[۷۹]
در همان سال (۱۲۷۶ ش) در هفده سالگی از جانب پدرش ( به پیشکاری حسام الملک ) به حکومت کرمانشاه منصوب شد. نوشته‌اند که:
«پس از ورود به محل مأموریت خواست دست اندازی به املاک مردم نماید، داد و فریاد مردم بلند شد و شاه او را از حکومت آن جا برکنار نمود...»[۷۹]
او از همان دوران نوجوانی، خود را بیشتر از برادرانش سزاوار پادشاهی دانسته و برای رسیدن به مقصود خویش اغلب بر علیه حکومت مرکزی دسیسه می‌چید. در سال ۱۲۸۶ (که بین محمدعلی شاه و مجلس اختلاف و تضاد پدیدار شده بود )، او به امید دست یابی به سلطنت با تهیّۀ سوارانی از کرد و لر و غیره بر علیه برادرش طغیان کرد. این عمل وی همزمان بود با بازگشت «علی اصغر امین السلطان» از خارج و منصوب شدن وی به صدارت عظمای کشور. او پس از معرفی به مجلس شورای ملی و رسمیت یافتن پست خویش، به نظم امور کشور پرداخت. آنگاه برای کوبیدن قیام شاهزاده سالارالدوله:
«...شخصآ به تلگراف خانه رفته چند تلگراف به عنوان رؤسای ایل و حکام آن نواحی مخابره کرد. هنوز هفته
ای از این اقدام نگذشته بود که سوارهای سالارالدوله دسته دسته از دورش پاشیدند و او را یارای مقابله با نیروی اعزامی از مرکز نماند. ناچار با تنی چند از خواص از بیراهه عازم تهران شد و یکسر به خانۀ اتابک رفته در آنجا بست نشست.»[۷۹]
سالارالدوله با این سوابق، اینک آماده شده بود تا محمدعلی میرزا را برای رسیدن به سلطنت یاری کند.
[۸۰] - کسروی، همان گذشته، ص ۱۸۸.
[۸۱] - کسروی، همان گذشته، ص ۱۹۰.
[۸۲] - کسروی، همان.
[۸۳] - چون خبر این شکست در سلطان آباد به سردار ظفر رسید، او با قوای خویش آن شهر را رها کرده و به قم عقب نشست. مردم سلطان آباد نیز کسانی را فرستاده و از یالار زینهار خواستند. ن- : کسروی، همان گذشته، ص ۱۹۰.
[۸۴] - کسروی، همان گذشته، ص ۱۹۰.
[۸۵] - شوستر، همان گذشته، ص ۱۸۳.
[۸۶] - کسروی، همان گذشته، ص ۱۹۱.
[۸۷] - ملکزاده، همان گذشته، ج ۷-۶، ص ۱۴۳۴.
[۸۸] - در سکه نوشته شده بود: «سکه بر زر می‌زند سالار دین باورش باشد امیرالمؤمنین» و در طرف دیگر سکه جملۀ «السلطان ابوالفتح شاه قاجار» نقش بسته بود. ن- ک - مهدی بامداد، شرح حال رجال، ص ۵۰.
[۸۹] - همان گذشته، ص ۱۴۵۳.
[۹۰] - قریۀ باغشاه در نود مایلی جنمب شرقی تهران، میان نوبران و دهان اطراف قم واقع است.
[۹۱] - همان گذشته، ص ۱۴۳۷.
[۹۲] - تلگراف یپریم خان از میدان کارزار. ن- ک: کسروی، همان گذشته، ص ۱۹۲.