به پیش اهل جهان محترم بود آنکس // که داشت از دل و جان احترام آزادی



یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۳

از نمایـش تا نمایـش، محمد نوری زاد

بازداشت ما توسط مآموران اطلاعات و باقی ماجرا در جاده ی احمد آباد
یک: دیروز ( پنجشنبه چهارده اسفند۹۳) سالروز وفات دکتر محمد مصدق بود و ما بنا داشتیم به احمد آباد برویم. صبح دیروز من و آقای دکترمحمد ملکی و مادر شهید مصطفی کریم بیگی راه افتادیم طرفِ احمد آباد تا در سالروز وفات آن مرد بزرگ در کنار مزارش باشیم و یادش را گرامی بداریم.

هر سه می دانستیم که در ابتدای جاده ی احمد آباد، برادران چشم به راه مایند. وهر سه، خود را برای هر برخوردشان مهیا کرده بودیم. بویژه این که دیروزش، سرتیم اطلاعاتی با دهانی پر از لجن و زیر مشت و لگد، برایم خط و نشان کشیده بود: فردا که سرِ قبر مصدق فلانجایت را پاره کردم و به فلانت فلان کردم خواهی فهمید با کی طرفی! من این تهدیدِ سرتیم اطلاعاتی را هم با مادر مصطفی و هم با دکتر ملکی در میان گذاردم. که یعنی: راهی که ما می رویم ممکن است به جایی دیگر ختم شود. اما هر دو سرفرازتر از هر سرفرازی محکم بر رفتن اصرار ورزیدند. قرار گذاشتیم اگر ما را از رفتن به احمد آباد باز داشتند، همانجا رو به مزار مصدق بایستیم و سلامش بگوییم و بی مجادله باز گردیم و از همانجا به سمت رباط کریم برویم برای شرکت در مراسم ترحیم پدر ستار بهشتی.
دو: از یازده صبح گذشته بود که به ورودیِ احمد آباد رسیدیم. همانگونه که انتظارش را داشتیم، درست در ابتدای جاده ای که به احمد آباد می رفت، دو اتومبیل نیروی انتظامی و یک اتومبیل اطلاعات منتظرمان بودند. درجه داری برای من که راننده ی اتومبیل بودم دست بلند کرد که: بایست. و افسرپنجاه و چند ساله ی نیروی انتظامی با دیدنِ من از دور، یک جوان لاغر و پالتو پوشِ اطلاعاتی را صدا زد و گفت: خودشه! جوانی با دوربین عکاسی اش از زوایای مختلف از هر سه ی ما عکس گرفت. یکی دوتا سی تا.
سه: جوان پالتو پوشِ اطلاعاتی بلافاصله به رییسش زنگ زد که: بیا که شکار با پای خود به دام آمد. و خود، مؤدبانه از تحصیلات من و دکتر ملکی پرسید. باران می بارید و هوا سرد بود. دکتر ملکی از اتومبیل پیاده شد. به دستشویی رفتن احتیاجش بود. این را با جوان با ادب پالتو پوش در میان گذاردم. جوان، راننده ی اتومبیل خودشان را صدا زد که: بیا و دکتر را تا فلانجا ببر. ظاهراً رده ی تشکیلاتیِ جوان پالتو پوش نه در حدی بود که اتومبیل اطلاعات از جا بجنبد. به کسی زنگ زد و با شرم به سمت من آمد و گفت: می گویند در همین اطراف قضای حاجت کند. و گفت: ما از صبح منتظرتان بودیم دیر کردید. از او بخاطر این که در آن سرمای بارانی چشم به راهشان گذارده بودیم پوزش خواستم.
کمی بعد رییس آمد. مردی با شکمی برآمده که سال قبل در احمد آباد دیده بودمش. از اتومبیل پیاده شد و به طرف من آمد و دست داد و نوک کلیدش را به پیشانی ام زد و گفت: شلوغ می کنی نوری زاد. و پرسید: این خانم چه نسبتی با تو داره؟ گفتم: نسبتِ خیلی نزدیک، هموطن من است. کلمه ی هموطن را دو سه بار مزه مزه کرد. جوان پالتو پوش آمد و گفت: دکتر ملکی به دستشویی احتیاج دارد. رییس بی آنکه سر بگرداند با قاطعیت گفت: همینجا بشاشه. دکترملکی چند برگ دستمال کاغذی گرفت و عصا زنان به سمتی رفت.
چهار: رییسِ شکم برآمده، که پنجاه و سه چهار ساله می نمود، تلاش کرد بر احساس درونی اش فائق آید و از چارچوب ادب خروج نکند. احتمال دادم نوشته ی دوشینِ مرا در باره ی همکار فحاش و لگد پرانش خوانده یا از همو گزارش کتک زدن و مشت و مال کلامی با من و بانو نرگس محمدی و دو بانوی دیگر را شنیده است. با تحکم مرا پشت فرمان نشاند و گفت: این برادرایی که می نویسی، مثل ما هم دارن. منظورش این بود که اگر در میان مآموران اطلاعات، به هیولاها برخورده ای، انسان هم در لابلایشان هست که من یکی از آنهایم. وبعد مرا دستور فرمود از اتومبیل خارج شوم و در کنار بنشینم. به رییس گفتم: اجازه بدهید دکتر ملکی هم بیاید. گفت: می شاشد و می آید.
رییس شکم برآمده از مأموران زیر دستش، یکی را که بقول خودش ورزیده تر از همه بود فرا خواند تا پشت فرمان بنشیند. و به راننده با صدای بلندی که همه بشنوند دستور داد: اینها را می بری بخشداری و ازشان پذیرایی می کنی. ناهار چایی دستشویی قرآن مفاتیح هرچی خواستند در اختیارشان می گذاری. و دستور فرمود: با احترام. دکتر ملکی آمد. پیش از آنکه سوار شود پیاده شدیم و هر سه رو به احمد آباد ایستادیم و به دکتر مصدق سلام گفتیم. جوانی که عکس می گرفت، این صحنه ی پرشکوه بارانی را از یاد نبرد. جوان پالتو پوش زیر خنده زد. صورت که برگرداندم، دیدم شش سرباز و درجه دار و افسرنیروی انتظامی، برای گریز از باران، فشرده در داخل یکی از اتومبیل ها جا گرفته اند و هر شش نفر چشم به من دارند. دست بر سینه نهادم و سر خم کردم و به صورتشان لبخند باراندم و سلامشان گفتم. هر شش نفر تکانی خوردند و با احترام و لبخند دست به سینه نهادند و سلام مرا با دوستی پاسخ گفتند.
پنج: در بخشداریِ نظرآباد کرج اتاقی را برای ما در نظر گرفته بودند. رفتارشان مؤدبانه بود. یک ساعتی که نشستیم، هر سه ی ما را از اتاق بیرون خواندند. مرد بازجویی سر رسید و به همان اتاق رفت. من و مادر مصطفی در راهرو ماندیم و دکتر ملکی را به داخل اتاق بازجویی بردند. یک مأمور جوان اما کمی چاق، در راهرو با ما بود تا پایان کار. صحبت با دکتر ملکی چهل و پنج دقیقه به درازا کشید. که البته در این میان، ناهار نیز آوردند. برای من و مادر مصطفی در راهرو. و برای دکتر ملکی و مرد بازجو در داخل اتاق. بعد آنکه دکتر ملکی بیرون آمد، مادر مصطفی را فرا خواندند. دکتر در کنار من نشست و در یک فرصت مناسب گفت: اگر تعهد خواستند ندهیدها! گفتم: هرگز. و به من گفت: اینها دلشان از شما خیلی پر است.
صحبت با مادر مصطفی نیم ساعت به درازا کشید. بعد که وی بیرون آمد، دوباره دکتر ملکی را به داخل بردند. این بار شاید پانزده دقیقه طول کشید. می توانستم تجسم کنم در داخل اتاق چه می گذرد و از چه حوالی پرس و جو می شود. حالا نوبت من بود. دکتر بیرون آمد. به او گفتم: اینها آنقدر ما را اینجا نگه می دارند تا به مراسم رباط کریم نرسیم. دکتر درکنار مادر مصطفی نشست و با صدای گرفته ای گفت: من شاید سال دیگر زنده نباشم. من مصدق را و قدرش را می شناسم. با خود گفتم این آخر عمری بیایم و سلامی به وی بکنم. این صحبت دکتر ملکی اشک من و مادر مصطفی را در آورد. مادر مصطفی گفت: شما را بخدا از مرگ نگویید. ما این روزها به شما احتیاج داریم. مثل یتیم های بی پناه.
شش: مرا به داخل هدایت کردند. بازجو مردی بود چهل و پنج شش ساله با قدی نسبتا بلند و موهایی کوتاه و مشرف به بور. بلند شد و از پشت میزش تعارفم کرد که بنشینم. خودش نخواست که با من دست بدهد. نشستم. ایستاده گفت: این دومین بار است که شما را اینجا می بینیم. سال گذشته هم آمدید و ما به شما گفتیم که ممنوع است نیایید اما باز آمدید. به وی گفتم: همکاران شما تلفن ها و کارت ملی و گواهینامه و کارت های بانکی و کلید خانه ی مرا از جیبم بیرون کشیدند و کتکم زدند و فحش های ناموسی به من و خانم نرگس محمدی دادند و هیچ رسیدی هم به ما ندادند. زحمت بکشید به این موضوع رسیدگی کنید و ترتیبی بدهید تا اموال مرا به من برگردانند.
مرد بازجو گفت: ما اینجا در باره ی امروز صحبت می کنیم. وخودش ادامه داد: این مصوبه ی شورای عالی امنیت ملی است که تا اطلاع ثانوی در کنار مزار مصدق مراسمی برگزار نشود. به میان حرفش دویدم و گفتم: مراسم؟ جواب داد: بله مراسم. گفتم: کدام مراسم. مراسم تعریف دارد. جمعیتی و صندلی هایی و سخنرانانی و سیستم صوتی و هیاهویی. ما سه نفر کجا و مراسم کجا و استناد به مصوبه ی شورای عالی امنیت ملی کجا؟ و گفتم: پوسته ی بیرونی رفتار شما به گمان خود شما قانونی است اما داخلش را هم خودتان خبردارید چه هست و هم من. گفت: یعنی رفتار ما غیر قانونی است و رفتار شما قانونی؟
گفتم: من از بحث بیهوده در می گذرم. اجازه بدهید در باره ی همین امروز صحبت کنیم. که اگر بخواهم با شما درباره ی رفتار همکارانتان صحبت کنم کار به سلول های انفرادی و ادبیات همکاران شما و زدن و کشتن و دزدیدن و دست به بدن زنان و دختران متهم می کشد و شما تحمل اینجور حرفها را ندارید و کار به توپ و تشر می کشد که من اصلاً حوصله اش را ندارم.
هفت: این بازجو خیلی تلاش کرد که عصبیت خود را فرو بخورد اما صحبت را به دو شب پیش کشاند که: یک زندان قانونی است به اسم زندان رجایی شهر با مجرمان و جرم هایی مثل آدمکشی و ترور و حمله به پاسگاه که باید طبق قانون اعدام می شدند. شما پای دیوار این زندان چه می کردید شب تا به صبح با خانواده های این اعدامی ها؟ گفتم: ترجیح می دهم در این باره صحبتی نکنیم که اگر داخلش شویم کار به شیوه های اعترافگیریِ شما می کشد. و گفتم: شما اکنون دو کار با من می توانید داشته باشید. یا زندانی ام کنید یا آزادم کنید. راه سومی ندارید. گفت: این دیگر به خود ما مربوط است که با شما چه بکنیم. تـآکید کردم: جز این دو راه، راه دیگری ندارید. گرچه از راه سوم شما که گونی بر سر متهم می کشیدید و هر بلایی که می خواستید برسرش می آوردید، مدتی است سپری شده.
صحبت با من راه به جایی نمی برد. مرد بازجو برخاست و عینکش را در جلدش جا داد و از اتاق خارج شد. به احترامش از جا برخاستم. گفت: شما تشریف داشته باشید. کمی که نشستم، برخاستم تا از دو همراه خود خبر بگیرم. مـأمور با ادب و چاق اطلاعات جلو آمد و گفت: ما آژانس گرفتیم و دوستان شما را فرستادیم تهران. به همان اتاق بازجویی برگشتم که صندلی هایش راحتی بود. چراغ اتاق را خاموش کردم و دراز کشیدم و به خوابی خوش فرو شدم. ساعت پنج همان مـآمور چاق آمد و گفت: می توانید بروید.
هشت: به نمایش ” پاییز” دعوت داشتم در خانه ی هنرمندان. مستقیم از بخشداری نظر آباد کرج خود را به خانه ی هنرمندان رساندم. با بزرگواری دوستانِ این نمایش، به داخل رفتم و در ردیف جلو به تماشای “پاییز” نشستم. داستان این نمایش، گرچه کمی کهنه است اما به روزهای سرگشتگیِ بسیجیانِ باز آمده از جنگ مربوط است و کاسبیِ جماعتی که از وجهه ی اینان بهره می کشند. بازی درخشان و کم نظیرِ امیرجعفری در این نمایش، که نقشِ برادر ناتنیِ آن بسیجیِ سرگشته ی بازآمده از جنگ را دارد، میخکوب کننده است. طعم کلی این نمایش، به طنزی لوطی وار آغشته است و همین طنز خواستنی، استوانه ای است که ساختمان کلی نمایش را سرِ پا نگهداشته. بعد از پایان نمایش، به میان هنرمندان رفتم و از یک یک برآورندگان این اثر تقدیر کردم و قدرشان را ستودم.
نه: مراسم پدرِ ستار بهشتی بی حضور ما به انجام رسید. مأموران اطلاعات به آنچه که اراده اش را داشتند رسیدند. روز من اما با یک نمایش شروع شد و با نمایشی دیگر پایان پذیرفت.
محمد نوری زاد پانزده اسفند نود و سه – تهران
11000266_1047632831930999_1696666705309453662_n
479703_1047632615264354_2608397147570482434_n
10997485_1047632478597701_8858293836725692961_n