به پیش اهل جهان محترم بود آنکس // که داشت از دل و جان احترام آزادی



شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۱

محمود صالحی
کارگران در کرج به چه اتهامی
مورد ضرب و شتم قرار گرفتند؟
بیش از یک سال از برگذاری پنجمین مجمع عمومی کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری که در تاریخ پنجم فروردین 1390 برگذار شده بود، می گذشت.

برابر اساسنامه، مجمع عمومی عادی را باید سالیانه تشکیل داد تا فعالیت های هیئت اجرایی، بازرسان و امور مالی در فاصله بین دو مجمع، توسط اعضای حاضر در نشست کمیته هماهنگی مورد ارزیابی قرار گیرد و هیئت اجرایی و بازرسان جدید نیز انتخاب شوند. به این ترتیب کمیته هماهنگی در اسفند ماه 1390 با ارسال نامه ی رسمی، از وزارت کار تقاضا کرد تا یکی از سالن های آن وزارتخانه را جهت برگزاری مجمع عمومی در اختیار ما قرار دهد. اما پاسخ مسئولین اداره کار به مراجعه مکرر نماینده ما، منفی بود و آنها به صورت شفاهی به این درخواست، جواب رد دادند. بنابراین اعضای کمیته هماهنگی بر اساس وظیفه خود و تقاضای اکثریت اعضا تصمیم گرفتند که مجمع عمومی ششم را در روز جمعه 26 خرداد 1391 را در مهرشهر شهرستان کرج برگزار کنند و در همان حال پیگیر تقاضای رد شده ما از اداره کار شوند.
من محمود صالحی به همراه جمیل راست خدیو، رحمان کاردار، علی حسینی در ساعت چهار و نیم بعد ازظهر روز پنج شنبه با ماشین شخصی از شهرستان سقز به طرف کرج حرکت کردیم . ما ساعت ده و نیم شب به امامزاده طاهر رسیدیم و پس از تماس با یک شماره تلفن، دو نفر از دوستان دنبال ما آمدند و ما را به مکانی بردند که روز شنبه، بعد از آزادی از زندان، متوجه شدم که آن محله، بلوار ارم نام داشت و خیابان 5 شرقی است.
ما بعد از طی کردن چند پله آپارتمان، به منزل مورد نظر در طبقه سوم رسیدیم. درب زدیم و یک دختر خانم با احترام کامل در را باز کرد و خود را به ما معرفی کرد. وقتی وارد اطاق شدیم احساس کردم که وارد یک مغازه تخم مرغ فروشی شده ام! زیرا که تمام دیوارهای این خانه محقر آپارتمانی پوشیده از جعبه های خالی شانه تخم مرغ بود. از دوستان دلیل اش را پرسیدم، یکی از آنها پاسخ داد که به خاطر اینکه صدا به بیرون نرود و مزاحم همسایه ها نشود و زدن این شانه های خالی تخم مرغ، به این دلیل است. تا ساعت هفت و نیم صبح بقیه ی دوستان نیز آمدند. زمانی که در حال صرف صبحانه و صحبت های پراکنده بودیم، شاید کسی فکر نمی کرد که نیروهای امنیتی به این منزل حمله کنند و آنها را دستگیر کنند.
جلسه مجمع عمومی ششم کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری ساعت 8 صبح با سخنان یکی از دوستان و با انتخاب هیئت رئیسه کار خود را شروع کرد. بعد از گذشت یک ساعت، بعضی از دوستان به صورت پراکنده در مورد نامناسب بودن این مکان با یکدیگر تبادل نظر می کردند. وقتی کسی صحبت می کرد، با دست به او تذکر داده می شد که صدایش را آرام تر کند تا مزاحم همسایه ها نشوند. جلسه با همه مشکلات و نگرانی شرکت کننده گان، تا ساعت 12 ظهر طول کشید و ناگهان خبری در بین ما به سرعت پیچید که نیروهای انتظامی محله و تمام اطراف آن را محاصره کردند. من و چند نفر به همراه صاحب خانه به طرف یک پنجره رفتیم تا بیرون را نگاه کنیم. روبروی همان ساختمان، ما متوجه نیروهای زیادی شدیم که مستقر شده بودند، اما صاحب خانه گفت چیزی نیست این نیرو برای ما نیست، لطفا" آرام باشید! شرکت کننده گان باز هم به جلسه خود ادامه دادند که زنگ درب منزل را زدند. یکی از بچه ها در را باز کرد که بعد از چند لحظه برگشت و گفت که کسی برای رفتن به پشت بام، کلید می خواهد.
ساعات 20/12 دقیقه بود که با شلیک اولین گلوله حمله به منزلی که ما داخل آن بودیم، آغاز شد و ده ها مامور لباس شخصی پشت درب با فحش و ناسزا، فریاد می زدند که در را باز کنید. شرکت کننده گان در مجمع عمومی، سراسیمه به اطراف خود در همان منزل کوچک به تحرک افتادند و هر کسی سعی می کرد به گوشه ای از منزل پناه ببرد و به هر شکلی خود را پنهان کند. به محض اینکه در را باز کردیم، ده ها نفر مامور لباس شخصی مسلحانه وارد منزل شدند و لوله اسلحه های خود را به سمت چهره و دهان بچه ها می گذاشتند و از آنها می خواستند تا رو به زمین بخوابند. بارها من در تلویزیون تصاویر حمله نیروهای امنیتی اسرائیل را به صفوف مردم فلسطین دیده ام که مردم را به باد کتک می گیرند، اما افرادی که به ما کارگران در آن منزل حمله کردند، صد برابر از نیروهای اسرائیل وحشی تر بودند. همه بچه ها رو به زمین دراز کشیده و دست های شان پشت سر گذاشته بودند و هر کسی تکان می خورد، بلافاصله چند نفر از آن آدم های مفت خور که با دسترنج زحمت ما کارگران و پول نفت ما، تغذیه کرده و به این مقام رسیده اند، با لگد و فحش هایی رکیک مواجه می شد. ناسزاهایی که فقط باید از دهان آن نیرو که به ما حمله کردند، می توان شنید؛ چون ما از تکرار چنین بی حرمتی ها شرم داریم. عده ای از مامورین وقتی متوجه لباس های محلی کوردی ما شدند، دیوانه وار ما را به باد کتک گرفتند و فریاد می زدند که " شما هزاران پاسدار را کشتید و در این شهر چه غلطی می کنید و...." یکی از مامورها روی پشت من آمد و با لگد به پشت ام کوبید که یکی از بچه ها که نزدیک من دراز کشیده بود داد زد: " او را نزنید، کلیه اش نارحت است." لباس شخصی وحشی وقتی این جمله را شنید با هر دو پا به کمرم می زد و فریاد می زد که " بگذار کلیه اش بترکه و ...".
در این هجوم گسترده، همه ی بچه ها کتک خوردند، یکی از ناحیه سر، یکی از ناحیه پا، یکی از ناحیه دست و یکی از ناحیه شکم مجروح شدند و مامورین فریاد می زدند که این افراد خرابکار هستند. جمع زیادی از مردم ساکن در ساختمان با فریاد های نیروهای امنیتی و تیراندازی آنها، بیرون آمده بودند و وحشت زده، سئوال می کردند که چی شده، این همه تیراندازی برای چیست؟ چرا این همه مردم اینجا هستند؟ چرا به آنها می زنید و...؟ یکی از فرماندهان نیروهای سرکوبگر رو به مردم کرد و آنان را به داخل اطاق ما دعوت کرد. چند زن آمدند و وقتی همه این افراد را دیدند و همگی رو به زمین و دست ها پشت سر، خوابیده اند، گفتند که " این افراد چکاره هستند"؟ یکی از مامورین پاسخ داد که " این افراد خرابکارند و شما مردم باید از ما تشکر کنید که دست این افراد خرابکار را از سر شما برمی داریم ..." و به ما اجازه نمی دادند که پاسخ دهیم و به محض اینکه صدایی از کسی بلند می شد، چند نفر او را زیر ضربه های لگد و مشت قرار می دادند. نیروهای سرکوب بیشتر وسایل منزل را شکستند و تخریب کردند، طوری که وسایلی کمی در آن منزل، سالم باقی نمانده بود.
در چنین شرایطی بود که به پاهای من پابند زدند و همراه حسین پیروتی، اولین کسانی بودیم که از منزل خارج کردند. هنگام خروج، یک نفر از ما فیلم برداری می کرد. کنار هر پله، چند نفر ایستاده بود و به محض اینکه نزدیک آنها می شدیم، ما را مورد کتک و فحش های رکیک قرار می دادند. در حالی که دست های مان بسته بود، ما را با زور و اجبار به داخل ماشین ون انتقال دادند و اگر کسی سرش را بلند می کرد، مورد کتک قرار می دادند. مدت طولانی ماشین حرکت نکرد و ما باید با سرها یمان به زیر، گرمای داخل ماشین و ناسزا و بی حرمتی را تحمل می کردیم. دست بچه ها را به اندازه ای سفت بسته بودند که خالد حسینی و چند نفر دیگر از بچه ها نسبت به این وضعیت اعتراض کردند و گفتند که دستهای مان دارد فلج می شود، اما جواب مامورین " خفه شو ... فلج می شوید به درک، خدا کند دست ات فلج شود و... " بود. بالاخره ماشین ها حرکت کردند و بعد از طی کردن مسافتی طولانی، از حرکت ایستاد و ما را پیاده کردند. این بار نیز با بی احترامی آشکار، ما را با دست ها و چشمان بسته، به صف کردند و اگر صدایی از کسی بلند می شد، بلافاصله چندین مامور او را مورد ضرب و شتم قرار می دادند. ما را به چند سالن بزرگ انتقال دادند و بعد از اینکه کفش ها و کمربندهای مان را درآوردند، به دو دسته تقسیم کردند و هر دسته را به یک اطاق بزرگ بردند.
در اینجا متوجه شدیم که ما را به بند 94 زندان رجایی شهر کرج انتقال داده اند که مربوط به زندانیان امنیتی است و تحت نظر اداره اطلاعات ، حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی و سپاه پاسداران می باشد. به گفته کسانی که در آن بند بودند، آنها حتی ملاقات هم ندارند. یکی از زندانیان که شخصا" ایشان را دیدم، فردی به نام سید محمود دولت آبادی بود که مدت 32 ماه بلاتکلیف در آن زندان نگهداری می شد.
بعد از انتقال ما به اطاق ها، بازجویی آغاز شد. من خودم هنگام بازجویی، مورد بی احترامی قرار نگرفتم، اما به گفته چند نفر از بچه ها، زمان بازجویی به آنان بی احترامی شده و آنان را زده اند. روز شنبه ساعت 4 نیمه شب که همه بچه ها از فرط خسته گی چندین ساعته، ضرب و شتم و بازجویی، خواب بودند؛ بیدارکرده و به اجبار رو به دیوار کردند، چشم های ما را بستند و فریاد می زدند که کسی حرف نزند. سپس به صورت انفرادی ما را به بیرون برده و با تهدید ما را وادار به امضای ورقه ای کاغذ می کردند و عکس می گرفتند. ما ابتدا فکر می کردیم که انگشت نگاری است، اما چند نفر از دوستان متوجه شده بودند که یک برگ تعهد نامه است که مورد اعتراض آنها قرار می گیرد. صبح روز شنبه هر بار یک نفر از بچه ها را صدا می کردند و او را تهدید می کردند که باید از کمیته هماهنگی استعفا دهد، در غیر این صورت باید در زندان بماند، اما هیچ کدام از دوستان، قبول نکردند و همگی از کمیته هماهنگی دفاع کردند و علی رغم همه فشارها و ضرب و شتم، روحیه تمامی بچه ها خیلی خوب بود و بدون هیچ دلهره ای، با روحیه عالی در حال سرود خواندن بودند.
بعد از 32 ساعت بازداشت، بدون این که یک نفر از ما تفهیم اتهام شویم، از زندان آزاد شدیم. بعد از آزادی به همان محله رفتیم و بچه ها با مردمی که شاهد دستگیری ما بودند، گفتگو کرده و توضیخ دادند که ما نه تروریست و نه خرابکاریم، بلکه ما کارگریم و صرفا یک جلسه کارگری داشتیم و بابت مشکلات و فضای رعب و وحشتی که برای ساکنین پیش آمده بود، عذرخواهی کردند. مردم هم در جواب دوستان ما گفته بودند که ما از همان نگاه اول و از روی قیافه شما، تشخیص داده بودیم که خراب کار نیستید و نیروهای امنیتی دروغ می گویند.
این مختصری بود از آنچه که روز جمعه 26 خرداد در شهرستان کرج بر ما گذشت و ما اعضای کمیته هماهنگی را بدون هیچ اتهامی، مورد بی حرمتی، توهین و ضرب و شتم قرار دادند و تاکنون 9 نفر دیگر از دوستان ما به اسامی 1 – علی رضا عسکری 2 – میترا همایونی 3 – سعید مرزبان 4 – ریحانه انصاری 5 – مازیار مهر پرور 6 – سیروس فتحی 7 – جلیل محمدی 8 – فرامرز فطرت نژاد 9 – مسعود سلیم پور هنوز در زندان بسر می برند.

محمود صالحی مورخ 1/4/91
برگرفته از البرز نیوز