به پیش اهل جهان محترم بود آنکس // که داشت از دل و جان احترام آزادی



پنجشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۴

زن دایی بچه دار نمی شد اما وجودش پر از عشق بود

 اشرف علیخانی (ستاره) 
اشرف علیخانی 
بهرحال...

از دیروز آنقدر هیجانزده ام که واقعاً نمی دانم چگونه  احساسم را بیان کنم. و آیا اصلاً هیچ نیازی به بیان احساس هست یا نه؟... با خودم فکر می کنم که بله! نیاز دارم احساسم را بنویسم. اما چون شما نمی دانید ماجرا از چه قرارست، اول بایستی خلاصه ای از گذشته را برایتان تعریف کنم:

موضوع ازینقرارست که من دو تا دایی داشتم که البته هر دو سالهاست از دنیا رفته اند. دایی بزرگتر را «دایی بزرگ» و دایی کوچکتر را «دایی کوچیک» صدا می زدم. این اسمها تا همین حالا، باقی مانده، هرچند که خودشان دیگر وجود ندارند.

دایی بزرگترم را بیشتر دوست داشتم، نه بدلیل اینکه مهربانتر بود چراکه دایی کوچیک هم بسیار مهربان بود و مرا که خواهرزاده شان بودم و اولین خواهرزاده از طرف خواهر کوچکترشان، خیلی دوستم داشتند. اما دایی بزرگترم از جنس چشمه و آیینه بود. زلال و صاف و درعین حال شاد و صمیمی. مرامش مردمداری بود و همه را به یک چشم نگاه می کرد. شاید لازمست توضیح دهم که دایی بزرگ متأهل بود اما همسرش بچه دار نمی شد و دایی کوچکتر هنوز مجرد.

آنزمانها، زمان شاه بود. سینما رفتن جزو افتخارات جوانها محسوب می شد. دایی کوچکم که جوانتر بود به  سینما می رفت و بعد از بازگشت مثل اغلب روزها به خواهرش که مادر من باشد، سر می زد ( توضیح: بدلایلی – که خصوصی و خانوادگیست – هر دوتا دایی ام مدام به مادرم سر می زدند) و برای مادرم و من که چهار پنج ساله بودم در مورد سینما و فیلم و بازیگران تعریف و تمجید می کرد طوری که من با شنیدن تعریفهایش مشتاق سینما رفتن می شدم. تا اینکه بالاخره دو سه بار یا چند بار – دقیقاً بخاطر ندارم -  دست در دست دایی کوچک به سینما  رفتم. از فیلم ها هیچی نمی فهمیدم و جز تاریکی وخوردن خوراکی در آن فضا، هیچی یادم نیست. دایی بزرگ که شادی مرا از سینما رفتن با دایی کوچک می دید، سعی می کرد خوشحالی ام را کاملتر کند، بنابراین یک هدیه ی چشمگیر و درخشان برایم می خرید. گاه یک پیراهن بسیار زیبا که دست دوخت همسرش – زندایی ام – بود و گاه جواهرات بدلی قشنگ که بعدها متوجه شدم عشق به بدلیجات از همانزمانها در من باقی مانده است. (البته چون بچه ی شیرینی بودم – برعکس حالا که اینقدر تلخ هستم – تمام فامیلها دوستم داشتند و از بسیاری اقوامم هدیه های بخاطر ماندنی می گرفتم که بین آنها یک گل سینه ی زمردی رنگ بشکل پروانه را هرگز فراموش نمی کنم که پسر عمه ام برایم خرید. کوچولو بودم. بغلم کرد و برد خرازی و برای بلوز سفیدی که تنم بود یک سنجاق سینه خرید. همانکه وصفش را کردم!) 
بهرحال رقابت هر دو دایی برای محبت به من ادامه داشت و همیشه با خنده و شادمانی همراه بود و بهمین خاطر از دوران کودکی که در آن صحنه ها دایی هایم مخصوصاً دایی بزرگم بوده، همیشه با شوق و حالا با حسرت بسیار یاد می کنم.
همسر دایی بزرگم، بچه دار نمی شد. نامش «ایران» بود. زنی بود به غایت هنرمند. خیاطی چیره دست و بافنده ای بی نظیر. زنی ظریف و بسیار مهربان اما مظلوم. مظلوم درست به مفهوم «مورد ظلم واقع شدن». دلیل ظلم به او نیز، همانا «بچه دار نشدن» اش بود. یکی از فامیلهای خیلی نزدیک که حالا نام نمی برم – و البته او هم مرده و رفته – مدام زندایی را اذیت می کرد. مسخره می کرد. متلک می انداخت و به او توهین می کرد. از هیچ آزار و اذیتی فروگذاری دریغ نداشت تا جاییکه وقتی من و برادر کوچکم – و بعدها هم خواهرم – همراه با مادرمان با درشکه ی دو اسبه به منزلشان واقع در مهرآباد جنوبی می رفتیم، زندایی در نبود دایی بزرگ و در خلوتی که بدست می آورد، از آن «فامیل بسیار نزدیک» به مادرم گله و شکایت می کرد و توهین هایش را یکی یکی بر می شمرد.
اذیت های آن فامیل نزدیک که حالا مرده و رفته – و من برای مرگش نه متأسفم و نه حتی در تشییع جنازه و دفن و مراسم ختم و چهل و سالش شرکت کردم! – بجایی رسید که دایی بزرگ را وادار کرد همسر نازایش را طلاق دهد و با دختر بسیار جوانی از همان ایل و تبار ازدواج کند! دایی اوایل زیر بار نمی رفت اما «آن فامیل بی وجدان» رفت سراغ زندایی و آنقدر ناله و نفرین و قصه های سوزناک از آرزوی بچه داشتن دایی، برای زندایی تعریف کرد که زندایی خودش برای ازدواج مجدد همسرش آستین بالا زد! دایی بزرگ باز هم  قبول نمی کرد چون زندایی را دوست داشت اما زندایی به او گفت که الّا و بلّا باید بچه داشته باشی و در دوران پیری عصای دستت باشند و چه و چه و چه... تا اینکه دایی بزرگ راضی شد.
دایی بزرگ اهل نوشیدن مشروب بود اما  در ماه رمضان هم روزه می گرفت و در محرم نیز پیرهن مشکی می پوشید و عزاداری می کرد. حتی اربعین ها شله زرد می پختند. دایی بزرگ صمیمانه و از ته قلبش اعتقادات مذهبی داشت اما یک اعتقاد درونی و شخصی، بدون ذره ای تعصب.
دو سال قبل از انقلاب که من حدود نه سالم بود، دایی بزرگ دوباره ازدواج کرد. همسر تازه اش چشم های سبز درشتی داشت. به همان اندازه ی زندایی بزرگ قبلی، ظرافت و زیبایی داشت و مهربان بود. این زندایی تازه را هم دوست داشتم و هنوز بسیار دوستش دارم. اما سر ِ زندایی بزرگ ِ قبلی چه آمد؟...
او بلافاصله پس از راضی شدن دایی بزرگ، و رفتن به خواستگاری، طلاق گرفت و از دایی ام خواهش کرد که اجازه دهد بقیه ی عمرش را با عشق به او اما جدا از آنها، در خانه ای بسیار دور و ناکجا، زندگی کند. دایی بزرگ هم چاره ای جز پذیرش نداشت و بهرحال زندایی هنرمند، رفت سراغ زندگی مستقل خودش و دایی بزرگ هم با همسر تازه زندگی جدیدی را آغاز کردند که متأسفانه آنقدرها هم دوام نداشت چون دایی بزرگ که نقاش و رنگ کار ِ ساختمان بود، بالای نردبان دچار سکته ی مغزی شد و به زمین افتاد و درجا از دنیا رفت.
دایی بزرگ چهار فرزند – دو دختر و دو پسر – و همسر چشم سبزش را تنها گذاشت و رفت... که باز متأسفانه... یکی از پسرها – دومی و کوچکتر – در سال 88 دستگیر شد و در زندان افتاد و بعد از دو هفته جنازه اش را به زندایی چشم سبز تحویل دادند!
آب هم از آب تکان نخورد!  و من هم هرچه برای یافتن دلیل دستگیری و مرگ پسر دایی ام کوشش کردم، بی نتیجه بود... و حتی در اوین که یکبار ماجرای مرگ پسر دایی ام را در زندان برای مأمور وزارت اطلاعات در اوین بنام آقای لواسانی تعریف کردم، او به من گفت: «تو را نیاوردیم اینجا که علت مرگ پسر دایی ات را کشف کنی!». دقیقاً همین جمله را گفت.

بهرحال...
از سال 1355 تا دیروز 17 اردیبهشت 1394 از زندایی بزرگ سابقم – همان بانوی هنرمند که بچه دار نمی شد و طلاق گرفت – بیخبر بودم. دیروز عصر رفته بودم طبقه ی پایین منزل مادرم. پنجشنبه بود و خواهرانم – که منزلشان جای دیگرست - سر ِ کار نرفته بودند و دوتا از آنها با بچه هایشان و همچنین برادرم  نیز آنجا طبقه ی پایین پیش مادرم بودند. خواهرزاده ام که قرار بود مادر بزرگش – یعنی مادرم – را برای خرید بیرون ببرد و داشت ماشین را از پارک خارج می کرد، یکدفعه آمد و گفت: «مامان بزرگ! مهمان آمده! جلوی در است!»...
در همان فاصله، بدلیل اینکه در ِ کوچه باز بود، مهمانها وارد شدند و جلوی در ِ آپارتمان شروع کردند سلام و احوالپرسی کردن... من که نشسته بودم، پا شدم و نگاه کردم...  زنی مسّن و شکسته را دیدم که اصلاً نشناختم اما نگاه من و آن زن، چندین ثانیه ی طولانی بهم گره خورده بود. یعنی حتی آن خانم داشت با مادرم روبوسی می کرد اما چشمش به من بود و من هم نگاهش می کردم... بعد برای اینکه بدانم آیا باید من نیز روبوسی کنم و صمیمی باشم یا نه (!!!) آهسته پرسیدم «این کیه؟»...
و جواب... آه... جوابی که شنیدم ... مرا همچون پرستو به آغوش آن زن پرواز داد... او زندایی بزرگم بود...
با اشک شوق و لبخند و شادی بی اندازه ای از ژرفای وجودم، خود را هیجان زده و پر شور به بغل گرم و نازک آن بانو انداختم. درست نمی دانم چند ساعت مهمان ما بودند... – البته او تنها نبود. همراه با مردی که  خواهرزاده اش بود و همسر زیبای آن مرد، آمده بودند – طی آن ساعتها ورد کلامم این بود : «زندایی! چقدر دلم برات تنگ شده بود... زندایی! چقدر آرزوی دیدنت را داشتم... چقدر خوشحالم دیدمت... زندایی! چه خوب کردی آمدی...» و زندایی... پیر و فرسوده اما گرم و پر احساس چشمهایش پر از اشک می شد و اما لبخند می زد و کف یک دستش را به پشت دست دیگرش می زد و سرش را با حسرت تکان می داد و زیر لب چیزهایی زمزمه می کرد... نمیدانم چه می گفت... نمی دانم یاد چه خاطراتی افتاده بود... یاد جوانی اش؟.... یاد دایی بزرگ؟... یا  اینکه یاد کودکی من و آن لباسهای قشنگی که برایم می دوخت...
بعد از چند ساعت که نمیدانم چند ساعت بود... آنها رفتند... زندایی به من شماره تلفن همراه و تلفن منزلش را داد و از من خواست که حتماً به او تلفن بزنم و به دیدنش بروم...
طی آن ساعتها، از خواهرزاده ی کوچکم خواهش کردم از من و زندایی با موبایلش عکس بیندازد... سر و وضعم چندان مناسب نبود اما در آن شوق و شور وصف ناپذیر، تنها چیزی که برایم مهم نبود همان سر و وضعم بود... بهرحال زندایی بزرگم را پس از سالهای بسیار طولانی... دیدم... اما طی این سالها که او از جوانی به پیری رسید و متأسفانه هرگز پس از دایی ام ازدواج نکرد و تنها زندگی کرد... چه ها بر او گذشته... نمی دانم... منتها تصمیم گرفته ام دیگر هرگز او را که ما را یافته... گم نکنم.
 ستاره.تهران
(اشرف علیخانی)
18 اردیبهشت1394