به پیش اهل جهان محترم بود آنکس // که داشت از دل و جان احترام آزادی



سه‌شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۲

این آقا مجاز نیست به من دوست خطاب کند

کسی با شما نبود 

نوشتهً مهشید امیرشاهی 
 من چندی پیش مطلبی نوشتم در بارهُ کتابی ارزشمند و پژوهشگری قابل احترام. امروز خبر شدم قلمزنی که نه نوشته هایش در خور صفت ارزشمند است و نه خودش شایستۀ احترام – زیرا نادرستیش در شرح وقایع، چه شخصی و چه تاریخی، زبانزد است – آن را دستاویز ساخته تا ابراز وجودی کند.
چند سطری خطاب به من بر کاغذ آورده است شامل نقل قول هایی نیمه کاره از سخنان من که مفهوم نهایی را نمی رساند، ذکر اشعار بی مناسبتی که در نهایت مفهومش کمانه می کند و اظهار فضل هایی که از بضاعتش بیرون است. در این چند سطر رنگ باختۀ ترس خورده محض احتیاط چند تعریف از من و چند مجیز به مصدق هم چاشنی حرف ها شده است که اولی ها را من به پشیزی نمی خرم و دومی ها را هیچکس به چیزی نمی انگارد. در حقیقت نه شخص او را می توان جدی گرفت نه حرف هایش را، با این حال مطلب حاضر را می نویسم تا چند نکته را به او متذکر شوم و برای آنهایی که هنوز درست نشناخته اندش روشن کنم.

اول و مهمتر از همه اینکه این آقا مجاز نیست به من دوست خطاب کند حتی با افزودن کلمۀ سابق – چون آشنایی ما به دو سه دیدار در کافهُ کلونی (و نه کولونی) آن هم متجاوز از بیست سال پیش ختم می شود – یعنی دورانی که در تلاش معاش تازه دستش به دامان داریوش همایون بند شده بود که به من معرفیش کرد. هنوز در مراحل آغازین عذرخواهی بابت چپگرایی سابقش بود و می گفت فقیر است – ولی حقیر به نظرم آمد و در جمع شایستهُ شفقت. با گذشت زمان رنگ سیاسیش را دربست و کامل به پوزش گذشته عوض کرد. شنیده ام از این طریق فقرش رفع شده، ولی می بینم که حقارتش برجاست منتها به توهم تبلیغاتی که بیشتر خودش برای خود کرده است، این حقارت رنگ وقاحت هم به خود گرفته و به همین دلیل دیگر سزاوار ترحم نیست. می گوید به مناسبت اسلام شناسی، ملاحظاتی در تاریخ ایران و آخرین شعر ش او را به لطف نواخته ام. این حرف کذب بی غش است. چون دو تای اول را نخوانده ام تا کسی را از بابتش به لطف بنوازم و سومی را وقتی خواندم کلی به سروده و سراینده خندیدم.
دیگر اینکه نمی بایست تصور کند که چون بی حساب و مکرر دروغ می گوید و این کار ملکه اش شده است، بقیه هم به آن خو کرده اند. اگر در هر جا و هر مورد پاسخی را که شایسته است، نمی گیرد، نشانهُ ملال دیگران است نه قبولشان. کسی که از بزرگ ترین وقایع تاریخی گرفته تا شرح حیات حقیر خودش را بازنویسی می کند و به دروغ می آلاید و مصر است که تمامی این نادرستی ها را به اتکای اصل والای آزادی بیان موجه جلوه دهد باید بداند که اگر دروغ را هم بتوان مشمول این اصل شمرد، نفی و رد دروغ را نه تنها حق بلکه وظیفهُ طرفداران آزادی بیان باید دانست.

سپس اینکه او، به رغم روزآمد کردن مرتب شرح احوال و گذشته سازی های مداوم، در موقعیتی قرار ندارد که از نویسندهُ سوداگری با تاریخ، یا دیگری، برگ عدم سوء سابقه بطلبد. کسی که تا دیروز انقلابی و چپگرای تند بود و در بحبوحهُ انقلاب به فدائیان و مجاهدین شعر تقدیم می کرد و از هنگامی که شاه اللهی شد، ادعا کرد به آن ترتیب با خمینی جوال می رفته است، در مقامی نیست که به دیگری ایراد بگیرد چرا دیروز لنینیست بوده و امروز مصدقی شده است. به علاوه کاش بفهمد که قدردانی از بزرگانی که نه فقط بر سریر قدرت، که حتی در قید حیات نیستند، کمتر ارتباطی با کیش شخصیت ندارد. کیش شخصیت آن است که در حق استالین مقرر بود – اگر چند و چونش را فراموش کرده، بهتر است از هم حوزه ای های سابق بخواهد تا دروس قدیم را با او مرور کنند.

و اما نکتهُ آخر. شعری آورده از نیما یوشیج برای اثبات این که به راه خود باید برود. برود – به کمک یا بی کمک شعر – کسی مانعش نیست، منتها بد نیست بداند که از این راه بی بازگشت گرچه روزیش آمده ولی اعتبارش رفته است – از این گذر غالبا نان می توان درآورد ولی هرگز به آبرو نمی توانش خورد. اگر اینقدر را امروز نفهمد هم باکی نیست – این درسی است که تا پایان عمر در گوشش تکرار خواهد شد.
2013-08-31

این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است.