![]() |
جلال سرفراز |
شبهاي روشن
جلال سرفراز (زاده 1322 ) از شاعران نوسرايي است كه از چند دهه پيش در عرصه شعر حضور دارد. او از نسل شاعران نوجويي بود كه با هفتهنامه و شبهاي شعر «خوشه» به سرپرستي احمد شاملو (بامداد)، مطرح شدند. از جلال سرفراز تاكنون چهار دفتر شعر منتشر شده است كه آخرين آنها «از ريل روبهرو» نام دارد. سرفراز در شعرهاي خود بيشتر به تجربه وجوه تازهيي از كارهاي زباني ميپردازد و از اين رو شعرش همواره حيثيتي آوانگارد دارد. سرفراز در سال 1362 به خارج كوچ كرد و اكنون بيش از 25 سال است كه در پايتخت آلمان زندگي ميكند. جلال سرفراز در خانوادهيي هنرمند بار آمده است، خواهرش مليحه و برادرش داوود نقاشان حرفهيي هستند و خود او نيز 20 سالي است كه در كنار شعر و شاعري به نقاشي روي آورده است. او نخست با طرحهاي تفننآميز شروع كرد و سپس جديتر و حرفهييتر، به رسم تابلوهاي كامل پرداخت.
پاييز 1356 ، كانون نويسندگان ايران با همكاري انستيتو گوته در ايران 10 شب شعر و سخنراني در باغ سفارت آلمان برگزار كرد كه به شبهاي شعر گوته معروف شدند. بيش از 60 نويسنده و شاعر در اين شبها عليه فضاي اختناق و سانسور حاكم شعر خواندند و سخنراني كردند. جمعيت عظيمي از سراسر ايران در اين جلسات شركت كردند. حاصل جمع حضور مردم و روشنفكراني از طيفهاي مختلف، يكي از مهمترين و بزرگترين رويدادهاي فرهنگي پيش از انقلاب ايران را شكل داد. در متن و بطن اين حركت، جلال سرفراز حضور داشت. جلال سرفراز سالها در عرصه روزنامهنگاري در ايران فعاليت داشت و با تعدادي از معتبرترين نشريات آن دوران همكاري كرد. او بهعنوان روزنامهنگار بخش ادب و هنر مطالب و گزارشهاي بسياري را در حوزه نقاشي و ساير هنرهاي تجسمي و البته شعر و داستان تحرير كرد. در جريان مبارزات مردمي پيش از انقلاب، سرفراز در كنار همكاران خود بهسانسور حاكم بر مطبوعات دوران پهلوي واكنش نشان داد و به همين دليل نيز توسط ساواك دستگير و مدتي زنداني شد. در سفري كه چندي پيش به ايران داشت، با او درباره دانستهها و گفتهها و ناگفتههايش از شبهاي شعر انستيتو گوته و ماجراي اعتصاب روزنامهها سخن گفتيم و در پايان او از تجربه شعري خويش نيز برايمان حرفهايي زد.
آقاي سرفراز چه سالي از ايران مهاجرت كرديد؟
سال 63.
آخرين كتابتان را قبل از مهاجرت در چه سالي منتشر كرديد؟
در تابستان 57.
پس دو برهه كاملا متفاوت را در سير شاعريتان تجربه كردهايد. اين دو برهه
ـ يعني پيش و پس از مهاجرت- برايتان چه حال و هوايي داشت و تفاوتشان چه بود؟
حال و هواي پيش از مهاجرتمان اين بود كه ميخواستيم دنيا را عوض كنيم. حال و هواي آن طرف هم اين بود كه دنيا ما را عوض كرد. در دوران پيش از انقلاب، ما شاعران با ايدهها و آرمانهاي خاصي زندگي ميكرديم. در شعر من البته سياست به مفهوم فعلي جايي نداشت، ضمن اينكه در آن زمان همه به نوعي سياسي بودند. دو جريان وجود داشت: يكي جريان هنر براي هنر يا شعر براي شعر و جريان ديگري كه به اصطلاح هنر متعهد يا هنر براي فرهيختهها ناميده ميشد.
از چه زماني به سرودن شعر روي آورديد؟
در دوران دبيرستان با شعر نيما آشنا شدم. بعد هم با شعر شاملو و كمكم به اين سمت و سو گرايش پيدا كردم.
شاعران همنسلتان چه كساني بودند؟
تعداشان خيلي زياد است و نام بسياري را هم از ياد بردهام. اما تا جايي كه يادم هست سيروس مشفقي يكي از آنها بود يا از نظر سني، سپانلو همنسل ما بود، هرچند كه كارش را زودتر از ما شروع كرده بود و وقتي كه مطرح شد و كارهايش گل كرد، ما هنوز شاعران مطرحي نبوديم. ديگر ميتوانم نام ببرم از اسماعيل نوريعلا و خسرو گلسرخي.
يعني با اين چهرهها ديدار و همنشيني داشتيد؟
بله، با بسياري از اين دوستان دور هم جمع ميشديم. مثلا يكي از پاتوقهاي ما مجله فردوسي بود يا مثلا بعضي روزها در كافه فيروز، كافه نادري، كافه كرمان، كافه انوش يا كافه گلمحمد جمع ميشديم كه در آنجا هم ديزي ميخورديم و هم شعر ميخوانديم! يك كافهيي هم بود به نام كافه وطن. يادم هست كه آنجا كارگران زياد رفت و آمد ميكردند. يك روز با خسرو گلسرخي به آنجا رفتيم و ناهار كه تمام شد، خسرو ناگهان شروع كرد به سخنراني براي كارگران.
آن موقع در كدام حزب عضويت داشتيد؟
من عضو هيچ حزبي نبودم. اما در مبارزات فعاليتهايي داشتم. مثلا از نخستين كساني بودم كه در اعتصاب مطبوعات دخيل بودم و شايد جزو سه، چهار نفر اول آغازكننده اعتصاب بودم. در كنار آن عضو كانون نويسندگان بودم و شبهاي شعر انستيتو گوته را هم سازماندهي كردم.
پس يكييكي با اين فعاليتها پيش برويم. اول درباره اعتصاب مطبوعات برايمان بگوييد.
در مطبوعات ايران سه دوره اعتصاب شد. اعتصاب اول چهار روز طول كشيد. اين اعتصاب اول زماني رخ داد كه در روزنامه كيهان كار ميكردم. سال 57 بود و دوره نخستوزيري شريفامامي و زمان سردبيري رحمان هاتفي. يك روز در تحريريه بوديم كه ديديم يك سرگرد ارتشي وارد اتاق آقاي مصباحزاده شد كه آن زمان صاحبامتياز كيهان بود. فهميديم كه اين سرگرد آمده تا دستورالعمل سانسور را ابلاغ كند. ما شروع كرديم به اعتراض به اين وضعيت. شايد من از نخستين كساني بودم كه لب به اعتراض گشودم. اعتراض ما شدت گرفت و آن سرگرد روزنامه را ترك كرد. دكتر مصباحزاده آمد و از ما خواست كه به سر كارمان برگرديم. اما ما تمرد كرديم و گفتيم دولت بايد تضمين كند كه از اعمال سانسور دست بردارد. با هماهنگي اعضاي تحريريه يك گروه تشكيل داديم و من به عنوان سخنگوي آن گروه انتخاب شدم و اعلام اعتصاب كرديم. بعد از چهار روز دولت شريفامامي با سنديكاي روزنامهنگاران و خبرنگاران توافقي كرد و ما به سر كارمان برگشتيم و از آن به بعد سانسور كمتر شد. اعتصاب بعدي زماني بود كه دولت ازهاري روي كار آمد و سانسور دوباره قوت گرفت. چند بار به ما تذكر داده بودند كه برخي چيزها را در روزنامه منعكس نكنيد اما توجهي نكرده بوديم. يك روز ناگهان به روزنامه حمله آوردند و آن را تعطيل كردند. اين تعطيلي دو ماه به درازا كشيد. يعني تا زماني كه شاه رفت و دولت آموزگار و بعد بختيار روي كار آمد. ما اعتصاب را در همان زمان شكستيم. اين يكي از اشتباهات بزرگ ما هم بود. ما بايد با هر شرايطي روزنامه را منتشر ميكرديم و مردم را در جريان وقايع قرار ميداديم. خبررساني در هر لحظه مهمترين كار روزنامه است. آن موقع نقش مطبوعات با امروز خيلي تفاوت داشت. كيهان يك ميليون و دويستهزار نسخه تيراژ داشت. قيمتش پنج ريال بود و در آن شرايط گاهي تا 100 تومان در بازار سياه خريد و فروش ميشد. وقتي ما اعتصاب كرديم، بقيه روزنامهها از جمله آيندگان و اطلاعات هم از ما پيروي كردند و دست به اعتصاب زدند. در زمان دولت آموزگار من و دو نفر ديگر نامهيي سرگشاده خطاب به او نوشتيم و امضاي بسياري از نويسندگان و روشنفكران را پاي آن گذاشتيم...
دو نفر ديگر چه كساني بودند؟
يكي جواد طالعي بود و يكي بزرگ پورجعفر. بعدها ساواك فهميد كه ما نامه را تهيه كردهايم و من ابتدا ممنوعالقلم و بعد دستگير شدم.
مگر كيهان و اطلاعات در آن دوران روزنامههاي دولتي نبودند؟
اصلا چنين چيزي نبود. اين ظاهر قضيه بود. هر سه روزنامه كيهان و اطلاعات و آيندگان هرچند كه ظاهرا آدمهايي مثل عباس مسعودي و مصباحزاده را در صدر خود ميديدند كه سناتور بودند، اما روزنامهنگاراني در آنجا كار ميكردند كه آدمهاي مستقلي بودند و اجازه نميدادند روزنامه به گونهيي منتشر شود كه سياستهاي دولت را تبليغ كند. يكسري مسائل بود كه همه بايد رعايت ميكردند. مثلا بايد حتما اخبار دولتي را در روزنامه ميگنجاندند، اما به اين مفهوم نبود كه به هر چيزي تن بدهند. بچههايي كه در اين روزنامهها كار ميكردند بسيار تاثير داشتند در جهتدهي افكار عمومي و حتي بعضي از آنها بعدها كشته شدند.
اصلا چه شد كه روزنامهنگار شديد؟
خود شما چهشد كه روزنامهنگار شديد؟ ما هم مثل شما. آن موقع مشهور بود كه ميگفتند هر كس دستي به قلم دارد و نويسنده است بايد از روي پل روزنامهنگاري هم عبور كند. ما روي آن پل ماندگار شديم و بعد هم از بالاي پل سقوط كرديم.
قدري درباره شبهاي شعر انستيتو گوته حرف بزنيم. همانطور كه ميدانيد حكايات متعدد و متفاوتي درباره آن شبها وجود دارد. مدعي و پرچمدار هم زياد دارد. اصل ماجرا از كجا شروع شد؟
انستيتو گوته هر سال يا يكسال در ميان دو، سه شاعر را يك شب دعوت ميكرد و برنامهيي برايشان ميگذاشت. هميشه برايم جاي سوال بود كه اين همه شاعر در اين مملكت هستند، چرا فقط چهار، پنج نفر در اين نشستهاي سالانه حضور دارند و لانسه ميشوند؟ به هر حال يكبار به من پيشنهاد شد كه اين شب شعر را برگزار كنم. من هم قبول كردم به شرطي كه مختار باشم طرحي كه خودم ميدهم را اجرا كنيم، مسووليت برگزاري را بر عهده بگيرم. الگويي در اختيار نداشتم. تنها شبهاي شعر خوشه كه شاملو مبتكرش بود و با همكاري محمد حيدري آن را سازماندهي ميكرد جلسات تاثيرگذاري هم بود. اما تصميم گرفتم كه قدم را فراتر بگذارم. تمام مسووليتهاي اجرايي و انتخاب شاعران و برنامهريزيهايش را هم خودم انجام دادم. البته با كمك اسلام كاظميه. پيشنهاد دادم كه به مدت 10 شب اين جلسات را برگزار كنيم. هر شب شش شاعر و يك نويسنده بيايند و صحبت كنند، روز بعدش نشست پرسش و پاسخ برنامه شب قبل برگزار شود و حضار بتوانند با نويسندگان و شاعران حرفهاي خود را مطرح كنند. در كنارش چند نمايشگاه كتاب و نمايشگاه نقاشي هم برگزار شود. از طرفي با دوستان روزنامهنگار هم هماهنگ شديم كه برنامه هر شب در روزنامهها انعكاس پيدا كند و حتي يكصفحه كامل به آن اختصاص داده شود. تعدادي از بچههاي راديو و تلويزيون هم بودند كه دوست داشتند اين برنامهها را منعكس كنند. بنا بر اين از آنها هم دعوت كرديم. آقاي هانس بكر كه آن موقع رييس انستيتو بود حيرت كرد و گفت اصلا چنين برنامهيي ممكن نيست. گفتم به هر حال طرح من اين است. راستش خودم هم ته دلم قدري نگران بودم. چون هرچند با اغلب شاعران و نويسندگان آن دوران آشنا بودم، ولي آن زمان فعاليت كانون نويسندگان علني نبود. اگر هم ميخواستم از امكانات روزنامه كيهان استفاده كنم، باز ميسر نبود چون آن موقع اعضاي كانون نظر خوشي به اين روزنامه نداشتند. به هر حال انستيتو شروع كردم و من هم قضيه را با كاظميه در ميان گذاشتم كه عضو هيات دبيران كانون بود كه آن موقع تازه فعاليتش را از سر گرفته بود و در دفتر مقدم مراغهيي جلساتي داشتند. ما به آن دفتر رفتيم و من پيشنهادم را مطرح كردم. در ابتدا به من شك كردند. يعني ديدند كه سنگ خيلي بزرگي است و شبهه برايشان پيش آمد كه مبادا من با حكومت همدست باشم و اين برنامه يك طرح امنيتي باشد.
مثلا چه كساني مخالف بودند؟
آقاي بهآذين از همان ابتدا مخالف بود. چون به همه شك داشت. من هم كه نميتوانستم ثابت كنم اينطور نيست. خصوصا كه ناخودآگاه، زماني داشتم اين كار را انجام ميدادم كه رژيم شاه هم تصميم گرفته بود قدري فضاي باز سياسي را در جامعه ايجاد كند.
خودتان فكر نميكرديد كه چنين برنامهيي براي شما عواقب بسياري خواهد داشت؟
چرا، ميدانستم. اما آن زمان سر پرشوري داشتيم و ميخواستيم به هر شكلي كه هست وضعيت را تغيير دهيم. تنها من هم كه نبودم. من شروعكننده ماجرا بودم و كساني پشت من بودند كه همگي هنرمندان بزرگي شدند. از ميان آنها بازيگران و نقاشان و روزنامهنگاران بسيار معروفي به جامعه معرفي شدند. كانون نويسندگان و انستيتو گوته تنها بخشي از ماجرا بودند و بقيه كارها با كمك اين دوستان به فرجام رسيد. ما ميخواستيم اين برنامه گستردهتر برگزار شود تا جريان رسميتر و دموكراتتري ايجاد شود. اصلا فكرش را نميكرديم چنين جمعيتي در برنامه حضور يابند. حدس من اين بود كه شايد شبي 2000 نفر در مراسم حاضر شوند. ناگهان خبردار شديم كه اين مراسم با استقبال شگفت مردم روبهرو شد و حتي از شهرستانها هم ميآمدند تا در نشست شركت كنند. وقتي متوجه اين استقبال شديم، ناچار مراسم را يك هفته عقب انداختيم. يعني قرار بود 11 تا 21 مهرماه 56 اين شبها را برگزار كنيم، اما مراسم را از 18 مهرماه شروع كرديم. همچنين اول قرار بود مراسم را در همان انستيتو گوته برگزار كنيم، اما مجبور شديم مكان را تغيير دهم. در اين بين رخدادهاي زيادي هم به وقوع پيوست. مثلا سه بار مجبور شديم پوستر را عوض كنيم. يكدفعهاش پوستر را فرستاديم براي چاپ و چون ذيل آن نوشته شدهبود «تحت پوشش كانون نويسندگان ايران»، چاپخانه به ما گفت نميتواند چاپش كند. تغييرش داديم به «شبهاي شاعران و نويسندگان ايران» و اسامي مدعوين را هم در آن درج كرديم. بزرگ خضرايي طراح پوستر بود. ساواك بهطور غيرمستقيم ايرادهايي ميگرفت و او مدام اديت ميكرد. زمان نصب پوستر در جاهاي مختلف هم دچار مشكل شدهبوديم. مثلا به كتابفروشيها پوستر ميداديم و ميزدند پشت شيشه، اما تا چند دقيقه بعد پوستر را از ترسشان برميداشتند. به همين دليل از دانشجوهاي دانشكده هنرهاي دراماتيك كمك گرفتيم. مثلا يادم هست بهروز بقايي و چند تا ديگر از بچههاي همدورهاش با ما همكاري و پوسترها را پخش كردند. ما هم تمايل داشتيم كه پوسترها بيشتر در فضاهاي دانشجويي پخش شود. يك روز در يكي از دانشكدهها مردي به سراغ من آمد و گفت اينها چيست؟ گفتم پوستر تبليغ برنامه فرهنگي است. گفت: وابسته نيستند؟ گفتم: اسامي را نگاه كنيد و خودتان بگوييد. او پوستر را ديد و بعد ناگهان خبر مثل بمب تركيد و همهجا پخش شد. نميدانم چه كسي بود.
معيارتان براي انتخاب افراد چه بود؟
رويكردمان اين بود كه هم از آدمهاي سرشناس دعوت كنيم و هم از آدمهاي گمنامتري كه حرفي براي گفتن داشتند. مثلا من اصرار داشتم كه اين شبها را با يك هنرمند زن آغاز كنيم. به همين دليل خانم سيمين دانشور را پيشنهاد كردم. سر اين موضوع قدري بحث و جدل شد. برخي از دوستان مخالف بودند. من و اسلام كاظميه ايده ميداديم و ساير دوستاني كه در اجراي برنامه همكاري داشتند نظر ميدادند. به هر حال از وقتي كه برنامه شعرخواني و داستانخواني ما آغاز شد، سيمين دانشور نخستين نفري بود كه پشت تريبون رفت. روزگار عجيبي بود. خيليها به ما ميگفتند كه با اين كار داريد با زندگي خود و خانوادهتان بازي ميكنيد. اما ما اصلا هراسي نداشتيم. نوبت به اجرا كه رسيد، با سعيد سلطانپور، محمد خليل، ناصر موذن و علي اميني نجفي و چند نفر ديگر رفتيم و كانون فرهنگي ايران و آلمان را اجاره كرديم. شبي چهارهزار تومان اجارهاش بود كه اين مبلغ را كانون تامين كرد. يعني همه اعضا پول گذاشتند و هزينه جور شد. باغ خيلي بزرگي بود در جاده پهلوي سابق، بعد از پاركوي. روزي كه براي برگزاري مراسم رفتيم، ديديم مالك باغ ميزهايي چيده و روي آنها روميزيهاي سفيد انداخته. انگار كه براي يك ضيافت آمادهشان كردهباشد. علت را جويا شديم و گفت براي پذيرايي از ميهمانان. برايش توضيح داديم كه اينميهمانها فرق ميكنند و ضيافتي در كار نيست. گفت من بيشتر از هزار نفر، حتي يك نفر را هم راه نميدهم. گفتيم اگر زورت رسيد، راه نده! ميزها را جمع كرد و گوشهيي گذاشت. ما خودمان دو غرفه درست كرديم. يكي كتابفروشي و يكي هم ساندويچفروشي در حاشيه باغ. كتابفروش فكر ميكنم طي آن 10 شب به اندازه 10 سال كتاب فروخت. آن زمان آقايي معاون فرهنگي انستيتو گوته بود. او آمد و گفت فكر نميكنم هزار نفر بيايند. در را كه باز كرديم با انبوهي از جمعيت روبهرو شديم. در تمام آن 10 شب باز بود. هر شب قريب به ده، پانزدههزار نفر ميآمدند. اكثر شبها هم هوا باراني بود. اما باز مردم ميآمدند و هر سه، چهار نفر زير يك چتر جمع ميشدند و برنامهها را دنبال ميكردند. در حاشيه اين برنامه ملاقاتهاي جالبي صورت گرفت. بسياري از آدمهايي كه سالها بود يكديگر را نديده بودند آنجا ديدار تازه كردند. نطفه برنامهها و حركتهاي بسياري همانجا بسته شد.
كسي هم بود كه دعوتش كنيد و تمايل به حضور نداشته باشد؟
يادم نيست كسي نخواستهباشد بيايد. فقط سيمين دانشور به خاطر اختلافهايي كه با شمس آلاحمد داشت، ابتدا گفت نميآيد. بعد من به ايشان تلفن زدم و دوباره خواهش كردم و گفت به خاطر جوانها ميآيم.
ساواك در روند برنامهها اخلالي به وجود نياورد؟
از دستشان كاري برنميآمد. فقط غيرمستقيم به انستيتو گوته مراجعه ميكردند و ميگفتند كه فضا را عصبي نكنيد. ما هم رويكردمان همين بود. حتي يادم هست چند بار هم موضوع صحبتها را عوض كرديم تا اين شبها به نحوي دموكراتيك برگزار شود و بر هم نريزد. اما فضا، فضاي عجيب و غريبي بود. نتيجه اين شد كه كانون نويسندگان كه بيشتر كانوني فرهنگي و ادبي بود، خودبهخود به يك نهاد سياسي بدل شد. دو حركت نيز پس از اين برنامهها آغاز شد. يعني جرقهاش آنجا زده شد: يكي جنبش روشنفكري ايران و ديگري جنبش دانشجويي ايران كه اين دو مكمل يكديگر بودند در حركتهاي روشنفكري.
حمايت و صدور بيانيه از سوي روشنفكران خارجي از كجا شكل گرفت؟
آن زمان برخي از نويسندگان و شاعران ايراني خارج از كشور به سر ميبردند. براهني در امريكا بود، شاملو در لندن بود، سپانلو در فرانسه بود. اين هنرمندان وقتي از برنامه ما خبردار شدند، خبر را به گوش نويسندگان بزرگي مثل آرتور ميلر، ژان پل سارتر، ميشل فوكو و ... رساندند و اينها هم آمدند و بيانيهيي جمعي نوشتند در حمايت از نويسندگان ايراني. ما اين اتفاقها را پيشبيني نكرده بوديم و ناگهان به جرياني بدل شد كه در فضاي سياسي آن دوران بسيار تاثيرگذار بود. ميان حركت روشنفكري، جنبش دانشجويي و حركت تودهيي جامعه فاصله زيادي بود. حركت روشنفكري بيشتر در محيطهاي بسته جريان داشت، مثلا در مطبوعات يا كانون نويسندگان. دانشجويان بيشتر بر خواستهاي صنفيشان تاكيد داشتند و اين خواستها خودبهخود سياسي ميشد.
نكته جالبي در اين ميان وجود دارد. شما كه در اين كنشهاي اجتماعي و سياسي حضور فعال داشتهايد، چندان در شعرتان اهل سياست نيستيد.
البته بخشي از شعرهاي من هستند كه احتمالا شما نديدهايد. خيلي از شعرهايي كه هرگز در مجموعههايم نياوردهام در شبنامهها منتشر ميشد و در اين شعرها چندان پايبند مباني زيباييشناسي هم نبودم. اما در كل حرف شما را ميپذيرم. شعر من به آن معنا سياسي و اجتماعي نبود. حتي گاهي با خسرو گلسرخي در اين مورد بحث ميكرديم كه شعر نبايد بيانيه سياسي باشد.
شما خودتان هم در شبهاي شعر گوته شعر خوانديد؟
بله. من هم شعر خواندم. اما تمام تلاشم اين بود كه آن شبها خوب برگزار شود. يادم هست كه هر شاعري بيست دقيقه وقت شعرخواني داشت. من حدوده ده يا يازده دقيقه از اين وقت را استفاده كردم و دو، سه شعر خواندم. بتول عزيزپور آبستن بود و نميتوانست شعر بخواند. بخشي از وقتم را به خواندن اشعاري از او اختصاص دادم. شاهرخ صفايي هم در همان اثنا فوت كرده بود و بخش ديگري از وقتم را هم صرف خواندن شعرهاي او كردم. دلم نميخواست در آن شبها شاعري از قلم بيفتد.
بعدها كسي نيامد كه بگويد من از قلم افتاده بودم؟
چرا. در آن زمان ما چند حركت اشتباه هم كرديم و از چند شاعر اصلا دعوت به عمل نياورديم. از جمله منوچهر آتشي را ميتوانم نام ببرم كه عمدا از او دعوت نكرديم. تفكر عموميمان اين بود كه چون با مجله «تماشا» همكاري ميكند و گاه با اسمهاي مستعار شعرهايي مينويسد كه از نظر ما نوشتنشان درست نبود يا مثلا اصلا از نادر نادرپور دعوت نكرديم كه بيايد. او هم مثل آتشي، انسان بسيار شريف و پاكي بود. غرور نادرپور هرگز به او اجازه نداد كه گلايهيي كند، اما بعدها شنيدم كه منوچهر آتشي بابت اينكه دعوت نشدهبود در جمعي گلايه كرد. احمدرضا احمدي را هم دعوت نكرديم. از بچههاي شعر ديگر هم كسي را دعوت نكرديم. البته الهي و اسلامپور و امثالهم هم احتمالا خودشان تمايلي براي حضور نداشتند. بهرام اردبيلي آن زمان ايران نبود. اينها نظر شخصي من نبود. من آتشي را بسيار دوست داشتم يا شعر شاعران ديگر را شخصا خيلي ميپسنديدم.
آدم امروز كه به 30سال پيش نگاه ميكند گاهي رفتارهاي قديم خودش باورش نميشود.
درباره خط و ربط سياسي شبهاي شعر هم حرف و حديث زياد است. آيا واقعا دست حزب خاصي در كار بود؟
هميشه وقتي درباره شبهاي شعر انستيتو گوته حرف ميزنند، گمان ميكنند كه من تودهيي بودهام و اين برنامه با حزب ارتباطي داشت. در حالي كه اصلا من آن زمان عضو حزب توده نبودم. علتش اين است كه حزب توده دو چهره داشت. يكي چهره تشكيلاتي و ديگر چهره فرهنگي. كم ميتوان يافت روشنفكر و هنرمند صاحبنامي را كه زماني عضو اين حزب نبوده باشد. خصوصا در دهههاي 20 و 30 كنشهاي فرهنگي با اين حزب پيوند خورده بود.
كمي از سير ادبي خودتان بگوييد. از چه زماني بهطور حرفهيي و جدي وارد عرصه شعر شديد.
به نظر من شاعر هميشه بايد غيرحرفهيي باشد تا بتواند شعر بگويد. حرفهيي بودن درباره شعر چندان محلي از اعراب ندارد. به هر حال من در دهه 40 نوشتن شعر را شروع كردم. قبلش كم و بيش نيما و فروغ و امثالهم را ميشناختم. نخستين شعرهايم را در مجله جوانان چاپ كردم و برنده جايزه بهترين شعر ماه شدم.
مسوول صفحه شعر مجله جوانان در آن زمان كه بود؟
آقايي به نام پرتوي مسوول صفحه شعر بود. در آن زمان براي خودش شاعر خيلي معروفي بود. خيلي به من محبت كرد و راهنماييهاي زيادي به من داد. شعر من در آن زمان داراي تصاوير عيني زيادي بود. مثلا براي كنكور شعر گفته بودم: «يكي گريان/ يكي خندان/ يكي انگشت در دهان... ». نخستين مجموعه شعرم را زمستان 50 منتشر كردم به نام «آينه در باد» كه انتشارات نمونه آن را چاپ كرد. همزمان با من در همان نشر بيژن اسديپور كتابي درآورد به نام «سياست شعر، سياست هنر». سال 1357 دومين مجموعه شعرم منتشر شد با نام «صبح از روزنه بيداري». ميخواستم البته اسمش را عوض كنم و بگذارم «صبح از روزنه» چون به نظرم خود مفهوم بيداري در واژه روزنه هم بود. به هر حال نشد. بعد از ايران رفتم و كتابي به نام «باران شيرواني» داشتم كه نتوانستم در ايران منتشر كنم. خارج از ايران كتاب «واهمه مد» را منتشر كردم و بعد هم مجموعه «از ريل روبهرو» كه در ايران چاپ شد و همين كتاب اخير به نام «با همه ابرهاي ممكن».
جنس شعر شما به گونهيي است كه معمولا با جريانهاي بهاصطلاح آوانگارد شعر ايران همراهي داشته است.
حالا شما ميگوييد آوانگارد. اما در شعر هميشه يك چيز براي من بسيار مهم است: جستوجو. هيچوقت سعي نكردم با شعر در يك مسابقه شركت كنم. هيچ شاعري نميتواند با شاعر ديگر مسابقه بدهد. اما در ايران به نظرم ميرسد كه همه شاعران دارند با هم مسابقه ميدهند. من هميشه دلم ميخواسته كه خودم تلاش كنم و با خودم صادق باشم. چه درباره ارزشهاي زيباييشناسانه شعر و زبان و فرم و چه در انديشهيي كه ميخواهم بيان كنم.
با هيچكدام از جريانهاي شعري مثل حجم يا موج نو نزديك نبوديد؟
من با يدالله رويايي هميشه صميمي بودم. او خودش هميشه ميگفت كه شعر تو با مباني شعر حجم همخواني دارد. اما من خودم چندان قبول ندارم.
اتفاقا در همان مجموعه «واهمه مد» رگههاي شعر حجم به چشم ميخورد.
اگر هم اينطور باشد، نيت من اين نبوده كه شعر حجم بسرايم. هر شاعري ميتواند تاثيرپذير باشد و تاثيرپذيري هم چيز بدي نيست. زماني تلفني با براهني حرف ميزدم و او از تئوريهايش درباره شعر زبان و نحلهيي كه در حال تولد است، برايم ميگفت. بعدها رفتم و آن نظريات را مطالعه كردم و بخشي از آنها را هم قابل ارائه و استفاده ميدانم. اما نه تمامش را يا گرايشهاي پستمدرني كه در شعر به وجود آمد در من كششهاي زيادي ايجاد نكرد. در عين حال هميشه سعي كردم در شعر نوگرايي داشتهباشم و چيزي را بسرايم كه در آن لحظه با گرايشهاي زيباييشناسانه من همخوان باشد.
مهاجرت از ايران به نفع شعرتان تمام شد يا به ضررش؟
نه به نفع شعرم تمام شد و نه به ضررش. مهاجرت يك بيان تازه برايم به وجود آورد. زندگي در مهاجرت مثل زندگي پشت شيشه است. به نوعي ميشود گفت كه در حاشيه هستي. لااقل براي من اينطور بوده و تعميم نميدهم. من در حاشيه بودم، چون در 40 سالگي مهاجرت كردم. در اين سن ديگر آدم از دوران جواني فاصله گرفته است. من با نقاشي در متن بودن را تجربه كردم. شروع كردم به كشيدن نقاشي. حس ميكردم به اين ترتيب ميتوانم با بيننده آلماني هم در ارتباط باشم. الان هم يكي از روزنامههاي بسيار معروف برلين كه 600 هزار نسخه تيراژ دارد، هفتهيي يك طرح كوچك از من چاپ ميكند. شعرهايي هم از من به زبان آلماني ترجمه شد و برخي را هم خودم سعي كردم به آلماني ترجمه كنم. اما ذهنيت من ذهنيتي فارسي است. در اين مدت زندگي از پشت شيشه شعرم را قدري درونيتر كرده است. برعكس زماني كه ايران بودم و شعرم برونگراتر بود و از متن جامعه تاثير ميگرفت. آنجا قدري دلتنگيهاي ناشي از غربت و تجربه فضاهاي جديد و ديدگاههاي جديد شعرم را درونيتر كرد و البته همهشان هم در ارتباط با ايران است. بايد فصلي از ادبيات مدرن ايران را در ادبيات برونمرزي ببينيد. چند سال پيش در مصاحبهيي گفتم كه ادبيات برونمرزي مثل ارزي است كه وارد كشور ميشود. من بيشتر ميشنوم كه همه منتقد نويسندگان مهاجر هستند و معتقد هستند كارشان كمارزش است. بايد در اين مورد پژوهش كرد و به نتيجهيي دقيق رسيد تا بتوان دانست كه شاعر برونمرزي دارد چه ميكند. شاعران برون مرزي در عرصههاي مختلف آثار خوبي ارائه كردهاند. از شعر حجم بگير تا شعرهاي سياسي و اجتماعي خوبي كه با بزرگان شعر ايران برابري ميكنند. در مجموع بيرون مرز و درون مرز بايد پشت و روي يك سكه باشند. چون زبانمان يكي است و حرف همديگر را ميفهميم. شعر، فكر و ذهنيت را نو ميكند.
علي مسعودينيا حسن همايون ـ اعتماد